Excerpt for بمان تا عشق دریایی بیافریند by , available in its entirety at Smashwords





بمان تا

عشق

دریایی بیافریند





رضا امیری



Smashwords Edition

Copyright © 2018 by Reza Amiri. All rights reserved.

No part of this book may be reproduced or used in any matter without the express written permission of the author except for the use of brief quotations.

ISBN: 978-1-3703188-7-2

Editor: Hoda

Cover Design: Amir Amiri

Thank you for downloading this free eBook. Although this is a free book, it remains the copyrighted property of the author, and my not be reproduced, copied and distributed for commercial or non-commercial purposes. Thank you for your support.

Email: amirikhorheh@hotmail.com

Instagram: @r.amiri.writings

Website: www.rezaamiri.com

شابک: 2-7-۳70۳188-1-978

ویرایش و صفحه بندی: هدی

طرح روی جلد: امیر امیری

اگرچه این کتاب بطور رایگان در اختیار عموم قرار گرفته است، حقّ نشر برای نویسنده محفوظ است. هرگونه انتشار، کپی و توزیعِ تمام یا بخشی از این کتاب برای مصارف تجاری یا غیرتجاری، بدون اجازه ی مکتوبِ نویسنده غیرقانونی است.

تماس با نویسنده:

پست الکترونیکی: amirikhorheh@hotmail.com

اینستاگرام: @r.amiri.writings

وب سایت: www.rezaamiri.com





پیش نوشتار



در پسِ هر واژه داستانی نهفته ست، و در پس هر داستان تجربه ای، که تمامیتِ خویش را در لحظه ی یگانه اش بازی کرده است.

این نوشته ها، یادگار تجربه های بی تکراری است که دیگر تنها به من تعلّق ندارند. می خواهم آنها را مثل باران ببارانم، تا زمینی، جنگلی، درختی یا بوته ای، لبی به آنها تر کند. هر چند پانزده ساله اند، هنوز زمان چروکی بر جبین شان نینداخته است. هنوز مست روی کاغذ می رقصند، و دلم را برای خواندن هزارباره شان قلقلک می دهند. هنوز می توانند فریاد بزنند، یا گوشه ای کز کنند و به فکری عمیق فرو بروند. هنوز می توانند روی دیوارها نقش ببندند و خود را در عقربه های سرگردان ساعت ها تکرار کنند.

این نوشته ها و صدها نوشته و نانوشته ی دیگر را تقدیم می کنم به تو، که هنوز و بعد از آن همه سال، نامی بهتر برایت نیافته ام؛ هدی، هدای یگانه ی ایثار، عشق!



رضا امیری

فوریه 2018

فهرست





بهار بی نشان





وقتی همه دیوارند

برای رسیدن به تو

از که عبور کنم؟



وقتی همه سردند

برای دست های مهربانت آیا

از کدام درد بگویم؟

شاید باید گذشت

شاید باید گذشت



باران و خاطره هایش می نوازند این بار هم

هوا، هوای عجیبی نیست

باز بهار آمده است

بهارِ بی ترنّم و بی عبــــــــــور

بهارِ دیوار... بهارِ بیمار

بهارِ درد



وقتی همه بادند

کدام گل؟ کدام برگ؟

وقتی ترانه ها همه رفته از یادند

رویش آیا

ترانه ی کدام چنگ است؟

در کدام دست؟



وقتی همه سنگ اند، همه منگ اند

وقتی که ثانیه ها عجیب دلتنگ اند

کدام تحوّل؟

کدام تحویل؟

و چیست آغاز آن همه زمزمه های گُنگ

در انتهای تیک تاکِ آخر؟



بی بهانه امسال

همچون سال های پیش

باران و خاطره هایش

می نوازند در خیالم...



سالهای بی نشان

نه نیاز به آغاز دارند نه پایان

نیز نه بهار، نه زمستان

آرام می گذرم...

از جاده های همیشگیِ هراس

ویران و دلخسته

به هیبت تک آهنگی مسخ شده و مبهوت

به دور از همه!

آری شاید تنها باید گذشت...



شنبه بعدازظهر 25 اسفند 1380، قم

در اتاق خواب روی تخت به حال سرگیجه بودم. صبح دزدکی با هدی تلفنی حرف زده بودیم. این شعر ادامه ی یک ناراحتی عمیق روحی است در روزهای پایان سالِ 1380، آمیخته با بیماری ای سخت و نفس گیر که مرا روزها روی تختخوابِ خانه زنجیر کرد. دورتادورم را دیوارهای بلند سیمانی فراگرفته بودند، انگار صدایم به هیچکس نمی رسید.



آخرین فریاد





این آخرین شب است گویا

که چنین سرد سیلی می زندم بی تو

این آخرین شب است گویا

که می لرزاندم چون شعله ای بیجان

که خویش را اینگونه

فرو می کشد بی تو!



بی تو گریستم امشب

بی تو صدبار گریستم!

بی تو گریستم چون سروی در باران

سبز امّا لجوج

بی حوصله امّا استوار

بی تو پنهان گریستم

بی یاریگری، بی نوازشی، تنها...



این آخرین شب است

آرام بخواب هدای من

آرام بخواب!

هنوز صدایِ تو در گوشم است

و مژده ی فتح هزاران سرزمین ناشناخته



آرام بخواب هدای من

من تا بامداد ابدی

نگاهبانِ حرمتِ اشک هایمان خواهم بود



هدی، فرشته ی مرزشکنِ اندیشه های من

فردا برای من و تو دگرگونه روزی است

فردا برای ما طلوعِ میلاد است

و عظمتی که بر جهان سایه خواهد افکند

فردا شاید

آغاز روزهایی است نفس ساز و نفس گیر

چرا که جز من و تو

کسی به ما رحم نخواهد کرد!



هدی، نوازشگر واژه هایِ غریبِ من

دورترین پنجره ها را بگشا

غریب ترین گلدان ها را سیراب کن

با خاموش ترین گنجشک ها آواز بخوان

مژه های بلندت را نم بزن

و به هفت سین غریبانه ی من بیاور



و من با یک شاخه گل نرگس

بهارمان را با میلادی دیگر پیوند خواهم داد



چهارشنبه 29 اسفند 1380، ساعت 12:48 بامداد، قم



شب آخر سال و من همچنان در بستر همان بیماری طولانی... زنجیر در خانه! سرگیجه و سردرد و تهوع و تب امانم را بریده... شب بعد از خوردن مسکن های سپید و آبی زود خوابم برد امّا نیمه شب از خواب پریدم. قلبم تند می زد. چراغ مطالعه را روشن کردم و این شعر را نوشتم... کمتر از یک ربع طول کشید. انگار تمام دلتنگی هایم بر تن کاغذ فرو ریخته بودند... این آخرین فریاد من است در آن سال پرحادثه...





مهتابِ نفس گیر





با هیچکس سرِ سخنم نیست

تا ندانم کیستم

و کیست آن مهربانِ موعود

که خوابهای طلایی ام را

با تبسّم تعبیر می کند



پنجره ها بسته اند و بهار

مدفون به زیرِ آوارِ شب!

و من...

ومن با هیچکس سرِ سخنم نیست

و اشکهای من

یادگارِ کهنه ی آدمیانی خواهند بود

که در شکنجه ی وحشیانه ی تاریخ

اسیرِ سادگی ابعاد خویش شده اند!



نه مرهمی دارم و نه طبیبی

من همه دردم

خدا در افقِ جاودانه ی شعرم آرمیده

و حزن

در سایه ی دستانم جا خوش کرده است

و در این میان من

با مهر و تسبیح نامرئی ام

هر بامداد

افسانه ای از ژرف ترین عشق های جهان می سازم



با هیچکس سرِ سخنم نیست...

بیگانه ام با همه

جز با غم!

و سرنوشت چون پیچکی بی حوصله

رویاهایم را

به بندی جاودانه کشیده است



یکشنبه 18 فروردین 1381 ساعت 12:11 بامداد، همدان

بازگشتی دوباره به همدان بعد از تعطیلاتِ عید و آن بیماریِ طولانی، و با یک کوه دلتنگی. هنوز رو به راه نبودم. آن روز در راهروهای دانشکده ی مهندسیِ دانشگاهِ بوعلی یکی دو ساعتی نشستم و سرانجام بعد از خوردنِ ناهار به سمت خانه روانه شدم.



با یک دوست





این آخرین حرفِ هیولاست

این آخرین حرفِ هیولاست

جاری چون رودی بی رمق و پُرعطش

در رگ کابوس های بی پایان شب



گر بدینسانم آفریده ای

خوفناک و رنجور

وای از آنهمه حصارهای تودرتو

که من

به شوق روشنایی یک شمع

در آغوش می فشارم



می دانستم

می دانستم چه پیش خواهد آمد

از همان نخست!

امّا با تو

من قصّه ای جز عبور ننوشته بودم

آن سوی این سقفِ چوبیِ پرعنکبوت

آسمانی می پنداشتم

که تارِ آهنگین باران اش را

هرگز دریغ نمی کند از دست های من



این آخرین حرفِ هیولاست

از من که خود را بی رحمانه گردن می زنم

درست پیش از آن که از تو بگریزم



بهار ارزانیِ درخت، مگس، خورشید

و پرواز؟

آه دیرگاهی است که از یاد برده امش

گر تو مرا هرگز نمی خواستی

چه سود اگر من

به خواستگاری غمگین ترین لحظه هایت آمده باشم؟



بشکن مرا آری بشکن

که خیال می کنم انگار

تو را نیز من آفریده ام!

امّا مهربان و بزرگ تر از آنچه تویی

نه چون تو که مرا هیولا!



این آخرین حرفِ هیولاست

امّا چه سود؟

تنها پاسخ به دردهای شبانه ام سکوت است

آری اینگونه است رسم زمانه

که سوزناک ترین گریه ها

در غم انگیزترین شبِ سال از یادها می روند



نمی دانم تو که بوده ای و من ازکجا

امّا بدان که شکستنِ من

پوسیدنِ بی چون و چرای توست

هر چند اگر باختن

سرنوشتی است

که زمانه برای من مقدّر کرده است





یکشنبه 1:43 بامداد 18 فروردین 1381، همدان



درددلی با خودم و خطاب به یک دوست. در آن شب خودم را مثل هیولایی می دیدم که همه از دستش در عذابند. خدا، خانواده و دوستانم همه و همه را از خود گریزان و دلزده حس می کردم. می توانستم ببینم که حتّی آنان که مرا هرگز از نزدیک ندیده اند هم از من فراری اند... و اینگونه بود که من تبدیل به هیولایی مخوف امّا تنها و افسرده حال شده بودم.





و من رفتم





گفتند برو

هم بدانسان که آمده بودی

غریب، عریان، اشکبار...

و شب بود و شب بود و شب بود



من نوزادِ بیقرار گهواره های ابدیّت بودم

دلزده از نگرانیِ مادرانِ بحران زده

خسته از وظیفه شناسیِ پدرانِ سکوت

و آنگاه که گفتند برو

من تنها و تنها رفتم

تا آغوش بیقرار تحوّل و انکار

تا برافراشتنِ پرچم های سرخِ برابری



گفتند برو

این است رسمِ زمانه

نفس آنگاه توانی کشید که منّت زمین را

و تنهایی اگر هستی

و با ما اگر مست...

و شب بود و شب بود و شب بود

و من تنها و تنها رفتم



وداع با آنکه به مهربانی دستت را می فشارد

همچنانکه از دیدارت

چو آتشفشانی از درون متلاشی است

آری این آخرین راهِ من بود



گفتند برو

سرنوشت برای تو

ستاره ای نزاییده ست در آسمان ما

تو به خشمِ بی نهایتِ خدایان محکومی

و این نهایتِ زندگیِ توست

و شب بود و شب بود و شب بود



من هیزم حماقتِ خویش بودم

و سرانجام رفتم

کنارِ صنوبرها جای پایی مانده بود...

سالهای قطار می گذشتند

با شیهه های پولادین

و در میان آنهمه آهن و روغن

دستان استخوانی من می نواخت

گیتار ملایمِ زندگی را



گفتند برو

و من تنها و تنها رفتم

امّا نه بدانسان که آمده بودم...



سه شنبه 20 فروردین ماه 1381 ساعت 2:36 بامداد، همدان، اتاق صورتی

همه خواب بودند و تنها صدای سماور می آمد. این شعر را برای کسانی نوشتم که ساده به من گفتند "بروم". فردای این شب هدی این شعر را روی یکی از سکّوهای دانشکده ی مهندسی با صدای خودش خواند و من احساس آرامش عجیبی داشتم.

بعد از نوشتن این شعر یک قهوه ی تلخ نوشیدم و سپس یک فکر طولانیِ چند ساعته مثل بختک روی سینه ام افتاد.. شب عجیبی بود...





و دیگر هیچ





یک جمله و دیگر هیچ

نگریستم ات در انبوهی از غربت و تنهایی

چشمانِ غمگین ات را

مژه های بلندِ زیبایت را

و دستهای مهربان و کوچک ات را



یک جمله و دیگر هیچ

نگریستم ات

در فرصت طلایی خم شدنِ یک نفر از روی صندلی

در امتدادِ بی دیوارِ موهای پررنگ ات

در لحظه ی بی تکرارِ تلاقی نگاههایمان...



یک جمله و دیگر هیچ...

تو هدای منی، آری تنها هدای من!

و من تنها، تنها، تنها برای تو ترانه می سازم

تو برای لبخند زدن

منتظر هیچ واژه ای نمی مانی

و من برای اشک ریختن

بهانه ای بهتر از دوری مان ندارم



یک جمله و دیگر هیچ

"دوستت دارم تا همیشه"

و این نهایتِ بودنِ من است!

دوست دارم تا عالمی بدانند که دوستت دارم

تو را،

چشمهایت را،

تمام مهربانی هایت را



چهارشنبه 18 اردیبهشت 1381 ساعت 1:14 بامداد، همدان، اتاق صورتی



بهانه ی این شعر، دیدن هدی از لابلای جمعیت، در مراسم شبِ شعرِ مولانا در سالن آمفی تئاتر دانشکده ی مهندسی بوعلی سینا بود. هر گاه یکی از حضّار خم می شد نگاههایمان تلاقی پیدا می کرد و لحظاتِ نابی رقم می خورد.



یگانه ی ایثار...عشق





چه سرد و غم انگیز می گذرند لحظه های بی تو

بیهوده نگفتم

که تو فتح جاودانه ی رویاهای منی

اما در این چهاردیواریِ خوفناک

دیوانه وار می نویسم:

الف، ب، عشق...

برای تو نام بهتری نیافته ام

هدی، هدای یگانه ی ایثار... عشق!



چشمهایت

برای آرزوهای من مرزی نمی گذارند

و لبهایت

به انتظار بوسه ای است

که از عشق حکایتی تازه بسازند

نام ات را دوباره بگو تا دست ات را بگیرم

بی فاصله ای

بی مرزی

چرا که من برای تو نام بهتری نیافته ام

هدی، هدای یگانه ی ایثار... عشق!



نمی دانی چه سخت است لحظه های بی تو

رقص آدمکانِ خنجر به دستِ عشق فروش

و ریشخند ِدنیای کوچکِ محقّر!

نمی دانی چه سخت است

آزمودن دوباره ی دست های سرنوشت

در جاده ای پرغبار

پشتِ پنجره ای که منظره اش را مدام دروغ می گوید!



اینک امّا تنها و تنها از تو می نویسم

چرا که هرگز

نام بهتری برایت نیافته ام

هدی، هدای یگانه ی ایثار... عشق!



هر روز غروب

آنگاه که چراغهای بی حافظه ی رنگارنگ

خیابان های مَنگ را آذین می بندند

و سکوت در بازار ترافیک چوبِ حراج می خورد

به بالِ دود گرفته ی پرستوها دست می کشم

و به گونه های خیس تو

روی عکسهای یادگاری مان!

با اینهمه برای تو -ای زیباترین آفریده ی هستی-

نام بهتری نیافته ام

هدی، هدای یگانه ی ایثار... عشق!



بهار با گلهای رنگارنگ و امیدوارش

با عطرِ مریم و یاس

با عشقبازیِ کبوترهای به جا مانده

با باغ، درخت، برگ

با بوی ترانه ی زندگی

با اشکهای سیل آسا و خنده های برّاق

با همهمه ی مردمِ کوچه بازار

مرا به تنهاترین خیابان های زندگی ام می برد

آنجا که روی دیوار می نویسم

هدی، هدای یگانه ی ایثار... عشق!



هر گوشه ی این خیابانها خاطره ای از تو دارند

از لبخندهایت ستاره ها شعرها نوشته اند

از بی قراری هایت

ابرها چه اشکها که نمی ریزند

بی تو در این گرد و غبار گم خواهم شد

و دستان ام در انزوا خواهند پوسید

با من بمان

بمان تا عشق دریایی بیافریند

و ما به دورترین افق های آن پارو بزنیم

با من بمان

هدی

هدای یگانه ی ایثار ... عشق!



پنجشنبه 16 خرداد 1381، همدان، اتاق صورتی

این شعر همراه با غم و هراسِ پایان ترم، و آغاز تابستانی طولانی و ندیدنِ هدی برای مدّتهای مدید همراه بود... این شعر را خودش، با خطّ خوشش، در دفترم نوشت، در دفترش نوشت... حقّا که بعد از این همه سال، هنوز هم نامی بهتر از این برای او پیدا نکرده ام: "هدی، هدای یگانه ی ایثار... عشق!"



ترانه ی یک اتفاق





یک دو سه مرگ

تمرین نفس گیر زندگی

شعر، بغض، حبس

شبح خون آلود یک اتّفاق



یک جنایت، یک پل

یک پل شکسته از سیلاب

یک سیل

یک سیل روان شده از چشم

یک چشم، یک نگاه

یک جدایی، یک حادثه، یک جنایت



یک دو سه مرگ

سرگرمی بی روح زندانیان

می زنند و می کشند و می بُرند

گونه ام را و امیدم را و ریشه ام را

جسد من

جسد یک کبوترِ مجرم

در بزنگاهِ باز شدنِ در و تلاقی نگاه



یک دو سه مرگ

لبهای خشکِ فرمانده

واژه های خشکِ وامانده

تیرِ خلاص، تیرِ رهایی، تیرِ امید

تیرِ گرم، تیرِ تابستان!

ساعت دیواری باز می ایستد

و گنجشک ها شعری بی هیجان می خوانند



یک دو سه مرگ

نفس های فاصله دارِ یک رهگذرِ ناشناس

می زنند و می کشند و می بُرند

ریشه ام را و ریشه ات را

و امیدم را و امیدت را

و گلویم را و گلویت را!



امّا عشق جاودانه نفس می کشد، جاودانه

و شباهنگام جوانه می زند، جوانه

و دوباره فریاد می زند عاشقانه، عاشقانه...



جمعه 7 تیر 1381 ساعت 3:41 بعدازظهر، همدان، خانه دانشجویی

بهانه ی این شعر، آشفتگیِ ناشی از از دست دادنِ یک تلفن، در روزهایی که به آن نیاز مبرم داشتم... خود را به صورت مجرم و قربانی ای می دیدم که آخرین شانسِ زنده ماندن را از خود گرفته است. آن روزها تلفن مثلِ ریگ نبود که به کفش هر کسی باشد!





شبِ آخر





خانه آرام می گرید

برگ های خشک

نردبان پیر و شکسته و فرتوت

دیوارها، پنجره ها، کبوترها

آسمان هم انگار آرام می گرید...



این آخرین شب است

بدرود نمی گویم امّا

می دانم که طلوعی در پیش است

و سرودی!



نه با خاطره های مدفون

نه با خشت های ملتهبِ محزون

تنها و تنها با تو سخن می گویم



گفتی این نیز بگذشت

و ستاره ای آرام گریست

وینک من

در ایوان می نشینم این آخرین شب را

و نسیمی خنک و سرگردان

راه بر بازدمِ گمشده ام می بندد



چمدانهای بسته

کوله پشتی های پُر

و اشک های پنهان بر گونه های شهر

اینک خانه ها در دل شب سوسو می زنند

و در تبلوری از لحظه های خاکستریِ چشم من

رنگ می بازند

و من برای تو

فقط برای تو

یک شعرِ کوتاهِ عاشقانه می سازم



با اینهمه بدرود نمی گویم

هرگز!

چرا که تو پیوسته طلوعی دوباره ای

نقطه ی آغازِ زندگی،

سرشار از جاودانگی

و عشق زین پس تنها از آنِ ماست...



جمعه 14 تیر 1381 ساعت 8:55 شب، همدان

شب آخر ماست در خانه ی دانشجویی و چمدان ها را بسته ایم و حیاط را آب زده ایم. نسیم خنکی می آید. دلم عجیب گرفته است. می خواهم هر لحظه فکر کنم عشق مان همیشه زنده و زاینده است. شاید به همین دلیل است که وداع با همدان برایم اینقدر سخت شده است. از این پس این خانه و این اتاق صورتی تنها جزئی از خاطره های من خواهند بود. دلم عجیب گرفته است، تنها همین که برای تو می نویسم کمی آرام ام می کند...







شبهای خاموش انتظار





یگانه شعرم را امشب

به یاد تو می نویسم

شاید روزی، شبی، گاهی حتّی

لبانت را

به لالاییِ آرامِ دردهای من بگشایی!



هرگز دیر نیست برای شکفتن

اگر خاک یا گلوله یا برفی

هرگز دیر نیست...



در اتّفاقِ ساده ی این کلام

لبخندی بزن خدای را

که پنجره ای پنهان

آن سوی ابرها بسته مانده است



امشب خواهد گذشت

در هاله ای از سکوت و ناباوری

می دانم امشب خواهد گذشت...

برای تو امّا در دل من

هزار و یک شب قصّه ی تازه نفس

هزاران بار

با هزاران زبان

ردّ پا به جای می گذارند!



هرگز دیر نیست

لبها اگر بیدار

وگر حتّی در خواب به لبخند می شکفند

اینک که خمیازه کشانِ جامدِ تاریخ

دانسته اند که ما کیستیم

عشقِ بیکرانِ ما به ابدیت پیوسته است



سه شنبه 18 تیر 1381 ساعت 11:07 شب، قم

انتظار... ناخودآگاه به یاد لحظه هایی مرگبار می افتم که در خالیِ بین اشیاء می غلتند و می رقصند... شاملو می گوید "کُند، چون دشنه ای زنگار بسته، فرصت از بریدگی های خونبارِ عصب می گذرد". و این شاید بهترین وصف این لحظه های خالی باشد





یگانه شعر





اگر شب را میهمان تو بودی

مرا به حرمت چشمکِ ستارگان

لبخندی بود



دیوار به دیوار یادگاریِ مبتذلِ کودکانِ اسیر

نوشته با فرهنگی سیاه

با زغالِ تلقین و نفرین!



به پنجره آرام دست می کشم

به ظرافتِ عبور

به رشته ی باریکِ عدالت



امّا اگر شب را میهمان تو بودی

مرا به جرم نگاه به شب بوها به دار نمی زدند



می دانم که می دانی

که عشق خود بی گفتگو متولّد می شود

و بی پرده اشک می ریزد

برای دفترت امّا یگانه شعری نوشته ام

که شب هنگام چون به خواب بروی

برای ستاره ها نخواهمش خواند



چهارشنبه 19 تیر 1381 ساعت 12:37 بامداد، قم



تو، من، زمین





اینک ترانه ای است در مُشت ام

به انفجارِ یک بغض

و عشقی است در ترانه ام

به عظمتِ یک فریاد



اگر چنانکه آن دیوار گفت

سروده ی مرگِ من

حصارِ خودخواهی ام شود

بهتر آن که اینک ترانه ام زبانم را ببُرد



پنجه در پنجه ی توست

لحظه های وهم آلودِ تنهایی

با من ببار تا به زمین وفادار بمانیم

چرا که ما سوگند خورده ایم

به فانوسِ دستِ رهگذرانِ شب



خوب ببین

مرگ همینجاست

اگرش حتّی لباس فاخر حکمت به تن کرده ایم

یا آرایشِ غلیظِ صبر

مرگ همینجاست!

به بلندی قبای سیاهی به تن دارد

به لبخند زهری!



و تو و من

سالهای سال... سالهای دور

فاتح قلعه هایی خواهیم بود

که نیاکان مان

خرجِ قمار متعفّن تحجّر و نادانی کرده اند!



پنجشنبه 10 مرداد 1381 ساعت 12:32 بامداد، قم







بدون مرز





از من به تو

اینجا جنگی است بی پایان

خون آشام را ظهور جاودان فرارسیده است

و مادر چادرهای خاکستری

به شعله های لرزانِ یک امید دلخوشیم!

و نیم شب ها

چندانکه آسمان

غرق در رنگهای زیبا و مرگبارش شود

چشمان مان از خستگی تنها آنگاه می آسایند

که فتح طلوعی دوباره را

در احتمالِ یک اتّفاق ساده

از ذهن خود پاک کنند



از من به تو... فقط به تو!

اینجا جنگی است بی رحم

موسیقیِ ما

ضجّه ی دلخراش زخم های کاری است

فرمانده می گفت عملیات لو رفته است

ما برای عبور از میدانِ مین

به دست و پاهای رهنی نیاز داریم

و به جان های رهنی!

تمامِ روز

به وهم و خیال می گذرد

سرگرمیِ ما

تیربارانِ بی هدفِ سنگرهای مقابل است

سرگرمیِ آنان نیز انگار!

برگردنِ خود پلاک آویخته ایم تا گم نشویم

کامیون ها بارِ مرگ زده اند

از یک سو اسلحه

و از سویی دیگر جنازه!



و در این گیر و دار

اینک که توپخانه های کور

به انهدامِ طعمه هایِ لذیذ مشغول اند

و خون نگهبانانِ شب

سرد و کند

دیواره ی یخ بسته ی رگهایشان را می شکافد

من فقط برای تو می نویسم

فقط برای تو

تا به عکس زیبای تو

در کوله پشتی خاکستری ام دلخوش بمانم



غذای امشب بوی باروت می داد

زمین به سختی نفس می کشید

و چکمه ها از پاها ناراضی بوند

فرمانده می گفت در محاصره ایم

امّا شاید

نیروهای کمکی از راه برسند!

ما از این حرف ها زیاد شنیده ایم...

ما از این حرف ها زیاد شنیده ایم...



امشب باز عکس ات را بوسیدم

پیراهن سبزرنگ ات دوباره می گفت

که مهربان ترین قلبِ دنیا را نهان کرده است



از من به تو... فقط به تو!

نمی دانی عزیزترینم

اینجا جنگی است فرساینده و سخت

زورِ ما به خون آشام نمی رسد...



امشب دوباره از ته دل دعا کردیم

و آنگاه بارانِ تندی گرفت!

و من به یاد نخستین گردشِ نیمه تمام مان گریستم...

به یاد ِخیابان های پرخاطره مان

آن بستنی های شیرین و رنگارنگ

آن دسته گل های عاشقِ آشنا

امّا اینجا تا صبح

تمامِ منظره ها دروغ هستند

وزان پس دوباره تا شب

و پیوسته انگار...



"سلمان" می گفت دیگر آخرِ خطّ است

فرمانده امّا به روی دیگران نمی آورد

و به روی خودش!

و من تنها برای تو می نویسم...

می خواهم این نوشته ها را

-تمام اش را-

یکجا به تو بدهم

تا چشمان ات مثل آن روزها

از شادی برق بزنند



این آخرِ خط نیست!

حتما امشب باز برایم دعا کرده ای

ستاره ای که قرار بود هر شب نگاه اش کنیم گفت...



عزیزترینم!

اینجا جنگی است نابرابر

ما برای جیرجیرک های عاشق فال می گیریم

گاه به خنده ی یک سنجاقک قهقهه می زنیم

گاه به رقصِ محزونِ پروانه ای می گرییم

این انگار نهایتِ بودنِ ماست



شب ها همه کاغذ و قلم به دست، می نویسند

به مادر، برادر، همسر...

و من برای تو

آری تنها برای تو می نویسم

لحظه ها بی تو

سکّه های بی تابِ مرگ و زندگی اند

که ناگزیر به سمتی می افتند!

نه پنجره ای است

نه منظره ای...



اینجا جنگ است

و زندگی چنان ظریف و شکننده

که بیم خرد شدن اش

در انگشتانِ متناوبِ ساعت ها لانه کرده است

ما در اینجا سرودی خواهیم ساخت

تا آزادی یتیم نماند!

فرمانده می گفت این تنها راه نجات است

ما از این حرف ها زیاد شنیده ایم

ما از این حرف ها زیاد شنیده ایم



بیدار بمان عزیز دلم

بیدار بمان

من برای تو

آری تنها برای تو خواهم گفت

که در پس این عبور

چه نفس های پرتلاطمی

سربلندی شان را خریدند

به نرخِ سکوت شان

و برای تو

تنها برای تو خواهم گفت

که عشق و آزادی

از هر گونه و نژادی که باشند

مرزی نمی شناسند

مرزی نمی شناسند...



جمعه 11 مرداد 1381 ساعت 1:17 بامداد

خورهه

همه خواب هستند. جرقه ی اصلی ِنوشتنِ این شعر گوش دادن به یک ترانه بود. فضای جنگ آلود آن روزهای زندگی، و دوری از هدی و دلتنگی شرایطی را ایجاد کرد که این شعر آفریده شود. این را همچنین می توان برداشت آزادی از شعرِ کریس دی برگ به عنوان "No Borderline" دانست. امّا اینقدر می دانم که در دل آن شب تابستانی برای هدی نوشتمش... تنها برای خودش!



زیبای دوردست





به انتظار تو تا سحرگاه خواهم گریست

تا مگر آفتاب

از چشمان تو برایم ترانه ای ساز کند!



زیبای دوردست!

امشب که ستاره ها

راه میان چشمهای ما را کوتاه کرده اند

نگاه ات به کدام بغضِ سنگینِ من نگران خواهد بود؟



تو... تو خوب می دانی که چه خراش ژرفی است

در امتداد عقربه های ساعت

آنگاه که صفحه ی خیال مرا

ریشخندزنان دور می زنند



زیبای دوردست!

امشب دفترم از جای برخاست

و دیوانه وار سر به دیوار کوبید

خاطراتِ کودکی ام انگار

با تفنّنِ تمدّن در هم آمیختند

و تو در پسِ اینهمه حادثه پنهان بودی!

آیا چگونه ممکن است

که من امشب به دروازه ی صبح برسم؟

اینک که هر ریگِ ناچیزِ راه

سدّی است که از مقاومت کوتاهی نمی کند



زیبای من، زیبای تنهای من

خیابان از سکوت تهی است

و بهای نان را در این دکّانِ بی رحم

به نرخِ دقیانوس می پردازند

از اینگونه زیستن چه سود؟

که همّت خسته نفسانی چون ما

آسیاب گردانِ طمع بی شرفان باشد!



به نگاهِ تو هرگز

هرگز به نگاهِ تو سوگند نخواهم خورد

چرا که چون چشمه ای زلال

با عبور و پاکی پیوند خورده ای...



زیبای بی نظیرِ من

چشم فروببند

و شب را چنانکه هست به صبح برسان

که در این قافله دزدانند مترصّد تاریکی!



ما غرورِ ساده ی آزادی خواهیم بود

و خون سرخِ هزاران فریاد خفته

در رگ هایمان جاری

ما عشق را در هجوم تازیانه و رگبار

از گذرگاه یخ زده ی تاریخ عبور خواهیم داد



سه شنبه 15 مرداد ساعت 12:47 بامداد، قم



وقتی تو نباشی





من و دلتنگی های شبانه

به پایان نمی رسیم

وقتی تو نباشی



به یاد خواهم داشت

آغوشِ مشترکِ امید

مهتابِ رویاییِ گونه های پُر عطش ات را

امّا من و پرسه های غریبانه

به پایان نمی رسیم

وقتی تو نباشی

وقتی تو نباشی



هزار ستاره میانِ من و توست امشب

دستان ام هنوز

بوی گیسوان ات را می دهند

و لب های لرزانم

هنوز در آفرینشِ یک عشق بدونِ مرز بی تاب است

من و شکنجه ی این خانه

به پایان نمی رسیم

وقتی تو نباشی

وقتی تو نباشی



چراغ روشنِ من است چشم های تو

چندانکه بخندی دنیا از آن من است

اینگونه می نویسم تا اینگونه بمانم

دلم باز هوای تو را دارد

من و این همه غم و بهانه

به پایان نمی رسیم

وقتی تو نباشی

وقتی تو نباشی...



پنجشنبه 4 مهر 1381 ساعت 11:23 شب، قم

تازه از همدان رسیده ام و از زور دلتنگی در حال انفجارم. در و دیوار می خواهند خفه ام کنند. روی ساعت دیواری اتاق، ریتمی وحشتناک و تند در حال عبور است... مدّتهای زیادی خواهد گذشت و من تو را نخواهم دید. حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را ندارم... ضبط را روشن می کنم و یک آهنگ ملایم گوش می دهم... نمی دانم تا صبح چه بلایی بر سرم خواهد آمد...



ابدیتِ ما



چه زیبا آمده ای... چه زیبا

و چه زیباتر می شوی... چه زیباتر!

لب هایت جز به قصّه گفتن باز نمی شوند

ای بانوی هزار پنجره ی دلباز

بگذار آنقدر ببوسم ات

تا آفتابِ ابدی از انتهای چشمان ات طلوع کند



من برای تو... تو برای من!

این شعر موزون تا ابدیّتِ ما جاری است

گرم در آغوشِ من به خواب می روی

زیبا... مهربان!

چشمانِ ما به هم امید بسته ست

و خدا

هم مهربان و هم زیبا

خوب می داند که سرنوشت

به عاشقانی چون ما نیاز دارد...



جمعه 5 مهر 1381 ساعت 11:31 شب، قم





کتاب های دیگر از این نویسنده



مگس های مرده (مجموعه ی شعر)

آن روزها در قم (مجموعه ی داستان کوتاه)





Download this book for your ebook reader.
(Pages 1-63 show above.)