Excerpt for مگس های مرده by , available in its entirety at Smashwords





مگس های مُرده



رضا امیری



Smashwords Edition

Copyright © 2018 by Reza Amiri. All rights reserved.

No part of this book may be reproduced or used in any matter without the express written permission of the author except for the use of brief quotations.

ISBN: 978-1-3705250-9-6

Editor: Hoda

Cover Design: Amir Amiri

Thank you for downloading this free eBook. Although this is a free book, it remains the copyrighted property of the author, and my not be reproduced, copied and distributed for commercial or non-commercial purposes. Thank you for your support.

Email: amirikhorheh@hotmail.com

Instagram: @r.amiri.writings

Website: www.rezaamiri.com

شابک: ۶-9-۳70۵۲۵0-1-978

ویرایش و صفحه بندی: هدی

طرح روی جلد: امیر امیری

اگرچه این کتاب بطور رایگان در اختیار عموم قرار گرفته است، حقّ نشر برای نویسنده محفوظ است. هرگونه انتشار، کپی و توزیعِ تمام یا بخشی از این کتاب برای مصارف تجاری یا غیرتجاری، بدون اجازه ی مکتوبِ نویسنده غیرقانونی است.

تماس با نویسنده:

پست الکترونیکی: amirikhorheh@hotmail.com

اینستاگرام: @r.amiri.writings

وب سایت: www.rezaamiri.com





پیش نوشتار



"اگر عصبانی نیستید، حتما حواستان نیست!"

هر چه واژه است به کار یگیریم تا حرف های امروزمان را امروز بزنیم، چرا که فردا حرف های خودش را خواهد داشت. زمان به ما فرصتی دوباره نمی دهد. ما در مواجهه با فجایع قرنی که در آن زندگی می کنیم دو راه بیشتر نداریم؛ فریاد بزنیم یا آنکه مراقب باشیم تا گربه شاخ مان نزند. آنقدر که بالاخره گربه شاخ در بیاورد و اتفّاقا اوّلین قربانی اش هم خودِ ما باشیم.

کتاب "مگس های مُرده" برای تمام کسانی است که سهمی از پرواز نبُرده اند. آنان که در صف های طولانیِ بی سرانجام ایستاده اند تا حقّشان را از کسانی بگیرند که از وجود هر صفی بی خبرند. آنان که شهروندانِ درجه ی دوی جهان حساب می شوند. این کتاب بهانه ی "فریادی مشترک" است برای "دردی مشترک"، چنان که شاملوی بزرگ گفت. امیدوارم که خودش را در دل تمام کسانی که فریادی در گلو حبس کرده اند، جا کند.



رضا امیری

فوریه 2018

فهرست





جرمش امید بود



در حصر زنده بود

لبخند می گریست

بر شانه های سستِ کبوتر امید داشت



آن روزِ پُر هراس

پیش از صدای آهنیِ لوله هــــــــای خشم

با رنگ های خسته ی شعرش قیام کرد

دنیایِ واژه شد

در دست های او

فانوسِ کوچکی به بزرگی ماهتاب

شهرِ خموشِ شب زده را نقره فام کرد



"ای کینه های زرد!

پُتکِ شما به پیکرِ این خانه نارواست

این بی ترانه‌گی

محصول بذرِ مُرده ی تهدید

در عصر خشکسالیِ لبهای همنواست"



در حصر زنده بود

انگار زنده تر!

آنگونه زنده که هر روز صبح زود

یک واژه در سکوتِ نی اش جاودانه شد

یک نُت به دور حادثه پیچید

یک مکث زاده شد



یک سبزِ تازه که حسّ اش سپید بود!

او ترکِ ما نکرد

او ماند در حصار

جرمش امید بود...



دسامبر 2017 – سیدنی







تو مرثیه نمی خواهی



تو امروز تمام نشدی

این تازه آغازِ توست

آغاز سرودی که "مرگ" ندارد

مثل سرودهایِ ساده ی کودکی

با وزن های ضربیِ شادِشان



تو از این پس با برف ها پایین می آیی

روی بلورِ قطره های باران می رقصی

روی شکوفه های بادام می غلتی

و روی تنِ تابستانیِ انجیرها دراز می کشی



تو از این پس در کتابهای شعرمان

بر روی پلاکاردهایی که ما را

و دردهایمان را فریاد می زنند

لبخند می زنی

تو از این پس مثل یک شعارِ خشمگین

روی دیوارهای شهر می نشینی

و تنِ مامورهای معذور را قلقلک می دهی

تو از این پس نان می شوی

در سفره های خالیِ کودکانِ زاغه نشین

و باد

تا بادبادک آرزوهایشان را بالا ببری

آنقدر بالا

که فکرِ خامِ هیچ کمان به دستِ بیماری نرسد



تو از این پس

درست از همین حالا

مفسّر واژه های گنگِ کتابهای تاریخی

در زمستانی بی اتّحاد و مایوس

تو دسته دسته ابر خواهی آورد

از آن ابرهای دل پُری که نمی تواند نبارد

بر خشکسالیِ هولناکِ این سرزمین

تو عشق خواهی آورد

بر دل هایی که نمی دانند چه می خواهند

و شعر

بر قلم هایی که نمی دانند چه بنویسند

تو جاری خواهی ماند

مثل رودهای خروشانی

که راه دریا را خوب می دانند

و بلند

مثل کوههای البرز

که صبح ها سرودِ زندگی می خوانند



کوچِ تو

نه به خاطرِ شعله های سوزانِ آتش

که حاصلِ بی تفاوتیِ درختان بود



برای مرگِ سیناقنبری جوانِ معترضِ بازداشت شده ای که در زندان اوین جانش را از دست داد و تمام سیناهای بی نام و نشان کشورمان که نافرجام کشته و زندانی شدند

ژانویه 2018 – سیدنی









برای کوچِ نافرجام تو!



کاش پنبه گران شود

و آنقدر نایاب

که هیچکس از این پس آرام نخوابد!



عکس های تو امروز شیپوری بودند

نا آرام و خروشان

بر سکوتِ مجلّه های سرخِ پرماتیک

گندیده بر دکّه های روزنامه فروشی



تو از این لحظه ی بی نام و نشان

تا ابدیت این سرزمین ادامه خواهی یافت

تو دانسته ای که زندگی

چیزی است بیشتر از بازیِ آن همه واژه و رنگ

چیزی بس عظیم تر

از تاسّفِ ساده ی یک سیاستمدارِ پوک

هنگامی که از پلّه های اداره اش بالا می رود



تو دانسته ای که انسان

می تواند دوباره زاده شود

حتّی اگر تولّدِ نخستین اش

صرفا یک اتفاقِ روزمرّه بوده باشد

فاقدِ هرگونه "ارزشِ خبری"!



اینک عزیمتِ ناگزیرِ تو

تقویم های خواب آلوده ی ما را

تسخیر خواهد کرد!



ژانویه 2018 – سیدنی





گلوله



گلوله منطق ندارد

نمی داند تحصیلاتِ تو چقدر است

نمی داند گاهی هم

با مورچه های محلّه مهربان بوده ای

نمی داند شعر هم می نویسی

و رُمان های نیم خوانده ات

مدّتهای مدیدی است چشم به در مانده اند

نمی داند تنها سیزده سال داری

و به نحسیِ بیدارِ این سرزمین گرفتاری



اینک سربازها به صف ایستاده اند

تا سدّی شوند بر عبورِ کاوران ها

تا ندانسته، دانسته

بر سادگیِ بلندِ کاج ها بخندند

زمان بر تابوتِ خویش بوسه می زند

و رهایی دربه در به دنبالِ سرودی تازه می گردد



و تو

و تو که این زمستانِ چهل ساله را انتظار کشیدی

و برف های همسایه ات را

هنگامیکه در عمیق ترینِ خواب هایش غلت می خورد

پارو زدی

تو که سرنوشت را

خواسته یا نخواسته

به ریشخندِ بردباری هایت گرفته ای

هرگز از گلوله نمی ترسی

هر چند بدانی که پایانِ قصّه ی تو

بوی باروت و سُرب می دهد



ژانویه 2018 – سیدنی







بنگ بنگ



یک دو سه بنگ بنگ

برخیز بهر جنگ

آتش بزن دوباره بدین خیمه های ننگ

دیری است کز خموشی خود بی عدد شدیم



حیران در این قفس

رنجور و بی نفس

گشتیم هم پیاله ی هر روز خار و خس

در موسمِ جوانه زدن منجمد شدیم



در پیله های سخت

با دستهای لخت

کندیم هر چه بود در این سرزمین درخت

بر رودهای تشنه ی فریاد سد شدیم



در روزهای زرد

با سوزهای درد

همچون پرنده ای به خیابان فتاده سرد

با چکمه های وحشیِ مستان لگد شدیم



بی بغض های کور

پایی پر از عبور

در کوچه های روشنِ فردای پرغرور

از آتشی که کینه بر افروخت رد شدیم



با مشت های عزم

با شور و شوق و بزم

در دل امید وحدت و در سر شکوه رزم

با هم دوباره کوه شدن را بلد شدیم



خورشید بر دمید

تردید پر کشید

دستان ما دوباره به دستان هم رسید

وز سرخیِ گلوی شهیدان مدد شدیم



گسترده باز بال

در موسم وصال

چون رود پرخروش ولی عاشق و زلال

در موج های آبیِ دریا ابد شدیم



می 2010 - سوئد







گورستان بی نام و نشان



در دنیای زباله ها

نازباله ها زباله اند

بوی تعفّن می دهند

و جایشان در کیسه های زباله نیست

چندانکه در دنیای سوسک ها

مدفوع نعمتی الهی ست

و فاضلاب

قصری به وسعتِ کهکشان های دوردست



هیچ چیز نشانگرِ چیزی نیست

و زندگی

زاویه ی ثابتِ بی قانونی ست

که ذهن با ناشناخته های خویش می سازد

بدین سبب است شاید

که انسان تعریفی ندارد

مگر نخست به هیبتِ خویش در آید

و از مرزهایی که دورِ خویش کشیده ست

قدم بیرون نهد



اینک امّا که زباله ها

دست در برابر بینی گرفته اند

تا ما را

-انسان را-

در صف های یکدست

به گورهای دسته جمعی شان روانه کنند

وقتِ آن رسیده است

تا در گورستانِ تاریکِ کتاب های تاریخ

بی نام و نشان

دفن شان کنیم



ژانویه 2018 – سیدنی





سوراخِ بیطرفی



حال که از سوراخِ "بی طرفی" ات بیرون آمده ای

تا با سوختگانِ بی پناهِ نفت و آب

عکس های سلفی بگیری

سری هم به "اوین" بزن

پیش از آن که "جمع شدگانِ" بی رسانه

همه سر از گورستان در آورند!



ژانویه 2018 – سیدنی



آتش بیدار



آنان که به یکدگر دستِ دوستی داده اند

-بر سرِ جنازه ای غلتیده در خون-

سخت ترین دشمنان اند

که تنها زمان

میانِ خنجرهای درنده شان فاصله انداخته ست

کافی ست سرانجام آسیاب از حرکت باز بماند

و طعمِ نانِ برشته

از سفره های سیری ناپذیرشان رخت ببندد



و آنان که میان شعله و جنگل

مفتخرانه "بی طرفی" را گزیده اند

هم در آخر

به تماشایِ سوختنِ آشیانِ خویش خواهند نشست



آن گاه میان بودن و نبودن شان

تنها مکثی کوتاه حائل خواهد شد

هم بدان اندازه که سخنرانِ سیاهپوش

گلویی صاف کند

و نامی را که روی کاغذ مچاله اش نوشته اند

به اشتباه بخواند

آری اینگونه آسان

زندگی

-که می پنداشتند موجودِ سخت جانی است-

به مرگی طنزآلود بدل خواهد شد!



ژانویه 2018 – سیدنی





موریانه



در دست هایش تبر است

باشد تا در این سرزمین

یک روز تو را پیدا کند!



تو موریانه ی متوهّم

که در سرت سودایی است به بزرگیِ جنگل

تو شکارچیِ سرخوشِ ویرانگر

بر فراز بلوط های سبز و بلند...

باشد که هیچ نصیبت ات نگردد

جز شرمِ گمشدگی در خویش



با زندگانِ مُرده

با خامُشان ِبی کسِ افسرده

با آخرین احساسِ یک کودک

پیش از یخ زدن اش در برف

با غرورِ شکسته ی پدری تهیدست

با صدایِ بیصدای یک گلفروش

پُشت چراغ های قرمزِ بی زمان

با ابری شدنِ مکرّرِ آسمان

با بی حوصلگیِ فانتزیِ عصرهای جمعه

هنگامِ تماشای فوتبالِ سیاسی

با بی هدفیِ مسریِ نسلِ صورتی ات

با جانباختگانِ راهِ سکس و ال اس دی

با نماز مغرب و عشایت

بعد از نوشیدن ودکا و سودا

با ژست های کور غیر سیاسی ات

با قصّه های مستِ حماسی ات

با انگشت های جوهری ات در اینستاگرام

با شالهای سبزت که بنفش شدند

بی آنکه بپرسی -حتّی در درون ات-

چه شد که عاقبت هر کس به رنگی در آمد

با سازهای ناکوکِ ذهن ات

هنگامی که با مشت

به صورتِ یک "بیگانه" می زنی

به جُرمِ آن همه طبقه ی خالی میان تان!

با اینهمه و بیشتر و بیشتر می شناسمت!



آه ای موریانه ی متوّهم

هر چند آرزوهای نسلِ بی سرانجامِ ما

تفاله ی نیم جویده ی افکار توست

روزی از گوشه ای بپا خواهد خاست

"زنی" این بار

که تبر بر ریشه های گندیده ات فرود آورد



ژانویه 2018 – سیدنی





دختران سپیدپوش



به پا خیزید ای آزاد‌گانِ خاموش

زمان از سکوت ما انتقام خواهد گرفت



اینک که دخترانِ سپیدپوش

پایِ زخمی از زنجیر بر کشیده اند

و مرگ را بر سرِ چهارراه ها به سُخره گرفته اند

اینک که آزادی

بار سنگین اش را

بر گـــُرده ی خسته ترینِ اسیران نهاده است

بر ماست

که فرومایه ترین خاموشان عالم نباشیم



منگ ایستادیم

و عبورِ تابوت‌های سبز را تماشا کردیم

بی آنکه حتّی لحظه ای، دمی

به زایند‌گی دست هایمان ایمان بیاوریم

بی آن که بخواهیم بدانیم

همین یک رشته فرصتِ کوتاهِ ماست

که اسارتِ یک قرنِ طولانی را

به نجات

ریسمانی ضخیم فرو خواهد انداخت

و آنچه بی امان

خوابِ عمیق گوش هایمان را پریشان کرده

صدای کف‌گیرِ به ته رسیده ی زورگویان است



آری وقتِ آن است

که با تمامیِ خویش به پا خیزیم

اینک که دخترانِ سپیدپوش

سیاهیِ قرنِ ما را به نیزه کشیده اند



فوریه 2018 – سیدنی



برای آزادی



برای تو، "آزادی"

نسیمِ خنکی است که ناگزیر

به درون می وزد

برای من

نامِ برجِ اسیری است

در تنهاترین پایتخت جهان!



برای تو، "خشم"

یک توپِ کوچک فوتبال است

که به سمتی اشتباه می غلتد

برای من

غرّش دهشتناکِ یک انفجار

در دهانه ی تنگِ یک توپِ قدیمی



برای تو، "گرسنگی"

فرصتِ تکرارناپذیر کنترل کالری است

برای من

اتفّاقی که خواه ناخواه می افتد

حتّی اگر پدر

از صبحِ زود

به هوای نان به شهر رفته باشد



برای تو، "سوز و سرما"

گزارشی کوتاه است در تلویزیون

از دهان ناآشنای گزارشگری احساساتی

برای من

مرگِ مرگبارِ یک کودک

در زمستانِ بی پایانِ یک حادثه



و اینگونه ست که من و تو

در کنار منظره ایستاده ایم

و نوشیدنی هایمان را

ناخواسته به هم می زنیم

و نیک می دانیم

فاصله ی میان دندانهایمان

جای خالیِ یک فریاد بوده ست

که اینک با بی خیالی پُر شده ست



اینک حتّی واژه ها نیز

پیش تر از توصیفِ زمستان

یخ می زنند

و اعتراض ها

در انبان پوسیده ی شاعران باد می کنند

یا در حماقت جاودانِ یک جوک می گندند



لحظه ی طلاییِ گفتن رسیده است

و آنقدر نزدیک

که می توانش به وضوح دید

پس بگذار گلویم

جز فردایی دگرگونه چیزی نخواهد!



فوریه 2018 –سیدنی



محاکمه



محاکمه هنوز در جریان است

جنازه ی متّهم از حالا بر دار

و پولِ گورکنان از دیروز در حساب شان!



فوریه 2018 – سیدنی







سانچی



ما گمشدگانِ بی نامِ روزهای حریق ایم

که آتشِ بی پناهی

حتّی در دلِ دریا راحت مان نمی گذارد



به یاد جان باختگانِ سوختن و غرق شدن نفتکش ایران (سانچی) در دریای چین

ژانویه 2018 – سیدنی



بی مترسک



دیدمش صبحِ آن روزِ سرد

وقتی که باران هم نمی بارید

آرام از برابر خانه مان گذشت

لباس تن اش نبود

و بدن اش بوی خیار چنبر می داد

دیگرش ندیدم امّا

تا سالها بعد که شنیدم

با مترسکِ کاهیِ مزرعه ازدواج کرده است



چندانکه نامِ او را

در کتاب های مدرسه می خواندیم

هم از آن بیشتر

که چیزی از خویش دریافته باشیم

و بر چشمانِ ذرّه بین مان

ذرّاتِ ریزِ خاک

عظمتی چون کوه می گرفتند

خوب به یاد می آورم کلاغ های سیاه را

که به شجاعت دانه بر می گرفتند

و بر سرِ مترسکان زلق می انداختند



ما نیز به پیروی از آنان

اینک که باز هوا سرد است

و سالهاست که بارانی نمی بارد

راه بر عبور برهنگان می بندیم

و آنقدر ترانه می خوانیم

که زمستان به آخر برسد!



ژانویه 2018 – سیدنی







مگس های مُرده!



مادر به خانه بازگشت

با کودکان گشنه و بی نام

با قسط های معوّقه و قرض های نداده

با باری از گناهانِ نکرده

با سفره ی خالی از نان های نسیه



...

تو کیف داشته ای پسرم

و جامدادیِ رنگی

با عکس میکی ماوس

تو ... آه انگار یادت رفته

تو با دوچرخه به نانوایی می رفتی

"نانوایی"!

فکرش را بکن!

تو می دانستی که ظهر بر می گردی

و باز بابا می آید و نان می دهد

و باز بابا می آمد و نان می داد

...

می غلتد

از چپ به راست، راست به چپ

خوابش نمی برد از ضعف

دوباره می غلتد

مثل یک تاسِ سرگردان

بر روی گردیِ شکمِ آخرین لاشخورِ پیر

با بویِ تُندِ دهان اش

با کِرم های زنده ی دندان اش

و سرانجام

بی آنکه فریادی زده باشد

در آغوشِ خاکستریِ خواهرش

به سکوت می نشیند

و چیزهایی می گوید که نمی داند

آه ... یادم رفت بگویم!

او نمی تواند حتّی بخواند

او نمی تواند حتّی بتواند



شاید عدالتی هم اگر بود

که لااقل جهان بدینسان نگندد

یک بار در سال خورشید در آن خانه طلوع می کرد

هم از آن دست که برای پنگوئن ها

و خرس های شکم سیرِ قطبی!

شاید اگر

و تنها اگر عدالتی بود

سهمِ او از پرواز

دستمالیِ مگس های مُرده نبود!



دسامبر 2018 – سیدنی



فقیر



نام اش "فقیر" است

و داستان اش غم انگیز

آنقدر غم انگیز که می تواند

سرگرمیِ بعد از ظهرِ یک روزِ بارانی ات باشد

در سینما "فرهنگ" قلهک

با طعمِ تخمه ژاپنی و دلستر



هر چند پشت فرمانِ بنز

عینک دودی ات تیره تر می شود

و دستهایت با انحنای کمتری

فرمانِ پر از دکمه را می گرداند

نمی توانی حضورش را انکار کنی

یا بدان بخندی

چنانکه به صدای خویش

آنگاه که خویش را در آینه محبوس می بینی

و چاره ای جز آواز خواندن نداری



نام اش فقیر است

نه نام اش که نه!

این شغل اش است

همچون پدرش و پدران شان

امّا آن زمان

که بودن اش جرمی سیاسی نبود

یا حضوری ناخوشایند

که شاددهنان را آزاری باشد

هنوز می شد او را دید

با آن همه شیارِ باریکِ خستگی بر پیشانی

و زبانی که واژه ها را به دقّت انتخاب می کند

تا به تو

به تو که انگار همیشه از او بهتر بوده ای

بی احترامی نکرده باشد!



ژانویه 2018 – سیدنی



رژیم



شنیده ام برنج نمی خوری

به خاطرِ پوکی استخوان هایت

و قهوه

تا کافئین خوابِ سنگین از سرت نپراند

و از هراسِ بالا آوردنِ افکار بویناک ات

هر شب "به دانه" خیس می کنی



وینک تنها گمشده ی رژیم ات "شرف" است

که هیچ پزشکی نمی تواند تجویز کند



دسامبر 2017 – سیدنی







تکــــــــــــرار است



گلویم شعرهای تازه می خواهد

لبم فریاد بی اندازه می خواهد

از این تکرارهای تلخ بیزار است

همین بیزاری اش هم باز تکرار است

همین بیزاری اش هم باز تکرار است



دلم می خواهد این قالب فرو ریزد

در این بی شاعری، شعری بپاخیزد

قلم برگیرد از نو واژه ها را در هم آمیزد

که شعر از هرزه گویی های بی تاریخ بیمار است

همین بیماری اش هم باز تکرار است

همین بیماری اش هم باز تکرار است



سکوتِ مرگبارِ شاعران را چاره باید کرد

نخِ این کهنگی را پاره باید کرد

ز شهر این قومِ خواب آلوده را آواره باید کرد

جنون دیری است کاندر عمق این فریاد بیدار است

و این بیداری اش هم باز تکرار است

و این بیداری اش هم باز تکرار است...



دسامبر 2017 – سیدنی



کتاب های دیگر از این نویسنده



بمان تا عشق دریایی بیافریند (مجموعه ی شعر)

آن روزها در قم (مجموعه ی داستان کوتاه)





Download this book for your ebook reader.
(Pages 1-39 show above.)