include_once("common_lab_header.php");
Excerpt for دیدم خدا می گریست by , available in its entirety at Smashwords


دیدم خدا می ‌‌گریست


مجموعه شعر

علیرضاخالوكاكایی ـ ع.طارق

شعرهای 96 ـ 1393


ISBN: 9780463523957

Title: I saw God is crying

Author: Ali reza khalo kakaee

Publisher: Smashwords, Inc.














فهرست:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست

شعرهای ممنوع از حصار ممنوع می ‌گذرند

عصر «باید»‌های بزرگ

من اگر

متهم می‌ کنم این.

آخرین لحظه ی خیس.

جرم من چیست؟

اگر در تپش پرده ی باران

می توانی... اما نمی توانی

دنیایی كه برای آن می جنگم

فریسیان

مرگی با نگاه تاریك

از این تمنای گدازان مرا هرگز حاشایی نیست

از خون منجمد ماموت

آسمان از سپید كبوترها خالی‌ ست.

انتخابات در ایران آزاد است

كم ترسیده یی از من

خواهرم در زیر سم ستوران مغول

آینه ها.

شعر، بهانه یی ست تا

هزاره ی غرور سرزمین مرا به دوش می ‌كشی.

من به تو می پیوندم.

غزل ‌تر از این نمی ‌شد شعری داشت.

او هست، آری، هست

لحظه، لحظه ی شعر است

دستانم شعر می شد اگر

سکوت در تعریف سکوت

میان ارغوان و خاکستر

و دستی که سنگ را.

مرگ، در ابر عبوس متان

در كدام كرانه ی فصل.

«نو»روز ما



























شعرهای ممنوع،

از حصار ممنوع می گذرند







شعرهای ممنوع

گدازه ـ پرتابههای آتشفشانی خشم اند


یك بار آنچنان دندان افشردم

از خشم

بر دندان

كه جرقه جهید از دندانه های حروف

یك بار آنچنان مشت فرود آوردم بر دیوار

كه حوصله تنبد،

در ردیف آجر بر آجر،

تا تكرار.


نه، ای مرگ!

داس استخوانی بیمارت

در سرودهای ناسروده ی من؛

در لحظه ی عشق كاری نیست.


نه، ای خاك!

رؤیاهای آبی در رگان شعر مرا

مدفون نیاری كرد.

با خنجی خلیده بر گودنای دو كتف تكواژها،

خشمگنانه ترین چكامه ی من

نگاه خون گرفته یی است،

كه مرگ را

به هیچ نمی خرد.



حاشا! حاشا! اگر از عبور هیمنه ی خونی شمشیر

از دهلیز رگانم هراسیده باشم.

حاشا! حاشا!...

آنجا كه مرگ

خود پلی است به جاودانگی.



***

...

شعرهای ممنوع از حصار ممنوع بی تردید می گذرند.









































عصر «باید»‌های بزرگ







من سیاست باز نبودهام،

و نخواهم بود؛

تا اشك لگد خورده ی مادران بیتوته

ـ پشت پیشانی عبوس زندانها را ـ

در قرمزی پوشت مضحكی،

در جیب بالای كت به دقت آهار خورده ی خود

كتمان سازم.

و جلوی مردمك گشاد دوربینها

پرتاب یك گل كاغذی را

ـ در «زنده باد!... مرده باد!...» بازیگران دست چین «هایل هیتلرـ مشق كنم.


من سیاست باز نبودهام،

و نخواهم بود

تا با سوالهای از پیش تعیین شده در رقعه ی دیکتاتور

كلیشه ی كادو پیچ غراره كنم؛

تا خورجینی از كلمات اطو كشیده ی بیخون را

به نشخوار بنشینم.



من سیاست باز نبوده ام،

و نخواهم بود

تا ارتعاش تارهای حساس وجدان معاصر،

و خونگریه های شعر

از قصابی كودكان سوری

ـ در تگرگ درشت بمب های بشكه یی ـ

قلبم را نتكاند؛

و آن را

حرافی گروهی رنگ خون ندیده ی نازك احساس تعبیر كنم!


من سیاست باز نبودهام

تا بر نطع كثیف نفت و دلار و دروغ،

حقیقت سر ببرم.

آه! ...

هرگز نبودهام، و نخواهم بود.

...

***






من به سیاست اما كار خواهم داشت.

سیاست من،

ادامه ی ایمان توفانی من به شرافت بیتنازل آزادیست.


من انسانم؛ انسان عصر شكستن نا ایستای چارچوب قارهها.

عصر تنفس آگاهی،

در فاصله ی دویدن انگشت بر یك صفحه ی روشن؛

عصر «باید»های بزرگ.


سیاست

در

عصیانی‌ ترین سرخدانههای خون من است.




























من اگر...






من اگر تفنگی داشتم،

نخستین آماجگاهم،

پیشانی غول یك چشم تفنگ بود؛

تا پایان یابد فرهنگ تیر خلاص.


من اگر تفنگی داشتم

باروت را به جزیره ی مرگ تبعید می كردم؛

چاشنی را محكوم به خندیدن در برهوت تنهایی.


من اگر تفنگی داشتم،

مرگ را یكجا به مرگ محكوم می كردم؛

تا زندگی

ـ با رودی از خندههای گل سرخ ـ

جریان پیوسته ی بودن باشد؛

و به لبخند

میخكی می بخشیدم از زیبا ترین لحظه ی انسان در عشق.


من اگر تفنگی داشتم

فرمان می دادم از تانك‌ها

كالسكه ی گل برپا دارند

و در كاسه ی مخطط هر نارنجك،

تخم زیتون می كاشتم؛

با ظرافت ساده ی گنجشك.

موشكها را

برای اكتشاف دوستی

به ستارهها تبعید می كردم.


من اگر تفنگی داشتم

به «آیلان» (۱) كودك سوری،

سرزمینی از دوست داشتن می بخشیدم؛

با پیراهنی از بغض شقایق رنگین.







آه! من اگر تفنگی می داشتم

آزادی را به ضیافت آزادی دعوت می كردم.




(۱) ـ آیلان در سال ۲۰۱۳ در سوریه به دنیا آمد. خانواده ی او اهل کوبانی بودند. آلان سه ساله با برادر پنج ساله و با پدر و مادرش از سوریه ی جنگ زده رهسپار جزیره ی کوس در یونان بود. در این سفر او به همراه برادرش (گالیپ) و مادرش غزق شدند و تنها پدر خانواده زنده ماند.






































با الهام از وصیت نامه «ریحانه جباری»، دختری که در آرزوی عدالت، وهن تن‌دادن به شریعت آخوندی را نپذیرفت و به پادافره آن به ارتفاع دار سلام کرد:

«مهربان مادرم، شعله جانم، عزیزتر از جانم، نمی خواهم زیرخاک بپوسم. نمی خواهم چشم یا قلب جوانم خاک شود. التماس کن که ترتیبی داده شود که به محض دار زدنم، قلب، کلیه، چشم، کبد، استخوان‌ها و هرچه که قابل پیوند زدن است، از بدنم جدا و به کسی که نیاز دارد هدیه شود. نمی خواهم گیرنده ی عضو نامم را بداند، گلی برایم بخرد یا حتی فاتحه یی برایم بخواند. از صمیم قلب می ‌گویم نمی خواهم قبری داشته باشم که تو خاکستر نشینش باشی.


نمی خواهم سیاه پوشم شوی. همه ی تلاشت را بکن تا فراموش کنی روزهای سخت را. مرا به دست باد بسپار. دنیا مرا دوست نداشت، سرنوشت مرا نمی خواست و اکنون من تسلیم محضم و با آغوش باز از مرگ استقبال می ‌کنم. چرا که در دادگاه خداوند، متهم می کنم مأمورین آگاهی را، متهم می کنم بازپرس شاملو را، متهم می ‌کنم قاضی تردست و قضات دیوان عالی کشور را، کسانی که بی دریغ کتکم زدند و در آزار فروگذار نکردند. من در دادگاه خالق هستی متهم می ‌کنم دکتر سربندی را، متهم می ‌کنم قاسم شعبانی را و تمام کسانی را که بی توجه یا به دروغ یا از روی ترس حق مرا ناحق کردند و توجه نکردند که گاهی آنچه واقعیت به نظر می رسد، با حقیقت متفاوت است.

شعله ی دل نازکم، در جهان دیگر، در سرای باقی، من و تو شاکی هستیم و دیگران متهم. تا خدا چه خواهد. دلم می خواهد در آغوشت باشم تا بمیرم».


ریحانه جباری









متهم می ‌کنم این...





متهم می ‌کنم این بی ‌تپش آباد شقاوت‌ زده را.

متهم می ‌کنم این شبکده را.

متهم...

متهم هر چه طناب است و در آن چنبره ی ساکت مرگ.

هر چه نگاه است و در آن کژدم کین.

...

سردی تیغه چاقو را،

در لحظه دندان سایی بر تپش زنده ی قلب.

این افق را که در آن حکم کبوتر ویرانی ‌ست.

دینی را که در آن انسان زندانی ‌ست.

متهم می ‌کنم این مرگستان را که در آن،

پر زدن در نفس آبی صبح،

جرمی سخت؛ که باید با مرگ،

تاوانش را داد.


عاشق باران بودن

و نگاه آغشتن به زلال شبنم،

بر گلبرگ پگاه،

چشم را از حدقه خارج می ‌سازد با غیظ.

...

متهم می ‌کنم این محکمه ی زن کُشِ عمامه به ‌سر را که در آن،

زن بودن،

اتهامی ست معادل با شرم

و گناهی در انکار شریعتکده ها.


متهم می ‌کنم این قانون را که در آن حکم تجاوز مشروع،

و دفاع از خود

ـ رخ به رخ ـ

با خبث مسلح ممنوع.

جرم دختر ماندن، زنده به گور

حکم زن بودن،

ویرانی

با وزش نیش اسید،

زیستن بی‌ صورت،

تنها در خاطره عکس قدیمی از خود،

سالها با مرگ.




...

آوخا!

شعر من از خشم،

دندان می ‌ساید بر باروت.

کلماتم از آتش می ‌جوشند.

آذرخشی تشنه،

در پس یقه من زندان ست

اما

اما

خواهرم، ریحانه!

می ‌دانم،

پیش از آن‌که تپش قلب تو را باد به هر کوچه برد،

و برانگیزد دستی با سنگ از قامت آن،

دادگاهی خواهد رویید،

از آن سر خشم؛

شاخه یی خواهد بود،

از انگشت نشان رفته تو در تاریخ،

سوی انسان،

در مرز سکوت؛

دادگاهی که در آن «زن»، تنها

قاضی منتخب است

و عدالت، تنها دادستانش،

ـ با منشور رهایی در دست ـ

عدالتکده یی هم وسعت، با وجدان.

گر نباشم هرچند،

من تو را آنجا خواهم دید.

تو به حقانیت باور من خواهی زد لبخند.


آه! آن روز چه نزدیک است!




































آن شب که اعلام شد سحرگاهان ریحانه جباری را اعدام خواهند کرد، قلب‌های جریحه دار بسیاری به چشم انتظاری هفت‌ونیم ساله ی مادر او تپیدند، من نیز تلاش کردم با قلم الکن و بیان نارسا، خود را به جای مادرانی بگذارم که حتی در واپسین دم اعدام از دیدار با عزیزانشان منع شدند؛ و این نمونه ها کم نیست. داستان «ریحانه»، داستان مظلومیت محض زنان و دختران این خاک به یغما رفته است و یادآوری اش هر بار جان را به آتش می ‌کشد.


آخرین لحظه ی خیس



او در آن سو،

شوقک تازه ی اشکی در جان نگاهش رقصان.

من در این سو،

اضطرابی گنگ،

بر گلویم پیچان.

بین ما شب،

بین ما تب،

بین ما مرگ،

خفته در همهمه ی سرد طنابی آونگ.


او در آن سوی شتاب،

من در این سوی درنگ،

بین ما فاصله یی پر شده با نم ‌نمک نورسِ اشک.

پچ پچ ترد خیالی ناگاه،

می ‌زند کوبه به قلبم با رمز.

قلب من می ‌گوید:

«آه! ریحانه من از عطش سرخ سفر لبریز است»؛

سفر ساکت شبنم به تمنای طلوع،

سفر باد به میعاد عروج گل سرخ،

سفر چلچله تا گمشدگی در تن ابر.

کلماتم را می ‌خیسانم در شعر.

کلماتم را می ‌ریزم در جان نسیم.

کلماتم را می ‌افشانم در باران.

کلماتم را با رود گره می ‌زنم از آبی تا آبی.

قلب من طعم غریب ریحان دارد.


واژگانم همه شعرست، دلم می ‌گوید:

«باید ریخت،

آب در پشت مسافر.

می ‌دانم می ‌دانم ریحانه ی من،

باز خواهد گشت.

دل من می ‌گوید:

«باید ریخت

خشم را در ساکت تکراری بی‌ درد خیابان با خشم؛

باید از خشم گره زد به خیابان،

پلی از صاعقه ی سرخ قیام؛

باید

از قلب تا قلب،

نقب زد با نور،

نقب زد با عشق،

نقب زد با خشم


...

آه! ریحانه من،

باز خواهد گشت.

قلب من طعم ریحان دارد.

شهر، طعم توفان دارد.



























یک‌بار مسعود رجوی با سیمایی آتشناک و کلامی گداخته، رو به تاریخ و رو به فردا و وجدان انسان معاصر خروشید: «آخر گناه من مجاهد خلق چیست؟». پژواک صدایش گویی به او پاسخ داد...


جرم من چیست؟






جرم من چیست؟

شولایم همه با رگرگه ی زخم شقایق رنگین

قلب من

بر همه ی تیرك ها

سرب آجین

دارها نام مرا می ‌دانند

درد‌ها اسم مرا می ‌خوانند

نام من سرخ ترین لحظه ی ممنوع صدا




***

...

- تو نمی ‌دانی جرمت چیست؟!

تو به باران آموخته یی،

تازگی را در تكرار

و غبار انگیخته یی از دریا

و به ساحل ریخته یی توفان را.


- جرم تو چیست؟

و چه جرمی از این بالاتر؟!

با هجاهایی تیز،

شمشیر

می ‌كاری در وجدان،

می ریزی در پایش خشم،

به شجاعت زده یی از ایمان گرهی با جنس شكیبایی،

میوه هایت خوش قلبی،

ارمغانت شهری شبنم

در ممنوعِ تموز.



- جرم تو چیست؟

غرس بیداری در دورترین خواب سكوت.

انتشارِ سرخِ جرأت عریان شقایق،

در هجوم زردی ها.

قلب شستن در زلالی های فكر نسیم.

...

تو زیادی با نور آمیخته یی،

در جهانی كه درآن گوشه ی لبگرد قبای شرف از وصله ی شب [تاریك است.


تو چرا بیشتر از حجمت

ـ پا بر شانه ی اوج اورست ـ

به بلندیها آویخته یی؟


و چه جرمی از این بالاتر؟!

در جوشیده ترین لحظه ی قیر،

تو درآویخته یی یك ‌تنه با هیمنه ی سلسله ی اژدرها.


اندكی تاریكی لازمه ی ذائقه ی آدمی است

و دو دانگی خبث

و سه دانگی جهل،

گاهگاهی تزویر.


بی ابلیس جهان چیزی كم دارد.

تو زیادی در طرف روشن دانایی هستی؛

و زیادی آبی اندیش.


جرم تو...

ریشه هایت، همه از سادگی آینه هاست.

هر دروغی را می ‌تاراند

تا لب مرزِ نبود.

تو به باران گفتی،

ورد تكراری تاریخ

ـ در آونگ زمان ـ

جز مجیزِ قیصرنیست؛

[و نترسیدی از شقه شدن]

و چه جرمی از این بالاتر؟!


سنگباران زنان را

بر نمی ‌تابد احساست

تو زیادی از جنس مسیحی،

در ساعت پر رنج صلیب.


تو برای اثبات عصمت «مریم»

با خلیفه،

ـ چشم در چشم

ـ بی ترسی از دیدن خاكستر خود در دجله ـ

قرآن را به گواهی دادی سوگند.


و ندارد صد «سالومه»ی پر وسوسه تأثیری در روشنی ات.

عطر خون «یحیی» با تو.

از «اسپارتاكوس»

بذرها ریخته یی

در رگ بردگی عصر جدید.


و چه جرمی از این بالاتر؟!

كه تو می ‌خواهی

بتكانی رایج را در تاریخ؛

و بریزی در هم قاعده های عادت را.

بنویسی از نو انسان را بر فردا.






...

جرم تو...

و چه جرمی از این بالاتر؟!





























اگر در تپش پرده ی باران...






اگر از زلالنای هبوط شبنمی

ـ در شیری سرد کرانه های سپیده دمان ـ

بر شیرخوارگان برگ،

بر خویش نلرزیم؛

و حیرتی عظیم

از نه توی رازآمیز جهان

ما را در ننوردد...


اگر گودی دستانمان

سفره ی گشاده ی‌ مهربانی

برای پرندگان کوچک نوازش نباشد.


اگر در تپش پرده ی باران،

چشمان خیس خدا را نبینیم؛

به شوق خیره بر زمین و زمینی ها.

...

بی‌ گمان سرشك لرزان كودكان یتیم نیز

برنخواهد مان انگیخت.

و بزودی دشنه یی در قبضه ی تصمیم خواهیم یافت،

برای فشردنی غیظ‌ آمیز

به قلب عاشق انسان؛

و هیولایی

از گریبانمان

سر برخواهد آورد انسان‌خوار.




آه! که میان آدمی و دیو،

تنها پوست‌پیاز وارانه یی ست

عبور‌پذیر.

























خطاب به علی خامنه ای؛ یک روز پس از حمله ی موشکی به کمپ مجاهدین بی‌ دفاع در عراق

می توانی... اما نمی ‌توانی







می توانی ظریف ترین هم بافتی استخوانهایمان را

ـ با گردبادی از شرارت تركشهاـ

شخم زنی،

غربال كنی،

در هم بتوفانی.

می توانی شادی سكههای باران را

با نفسهای غافلگیرانه ی تموزت

به تاریكیهای مرگ

پیوند زنی.


می توانی داسهای شریر شبانگاهیات را

بر شریان زندگی

به گردش درآوری.


می توانی كارد بر گلوی ترانهها بنهی،

و اعتماد آدمی را

در مسلخ ناباوری

بر نطع خون سرشت بنشانی.


می توانی

آری...

الماس برتاج نشانان مرصع شمشیر،

آسیاب به خون چرخانان منخرین پرباد،

مناره سازان چیره دست،

با خشت ـ كلههای آدمی،

پیش از تو بسا توانسته اند.


دانش جنگ بزدلانه ی خفاش،

با جوانه ی نور در گریوه ی شب.


تدارك پیانویی مخوف،

از موشكهای مجهز به كلاهك مرگ،

برای نواختن سمفونی رعب،

در جغرافیای كوچك یك كمپ بی دفاع.



بارش پتكهای هیز انفجار،

بر ظرافت نظمی از قوطی كبریت،

نوعی توانستن است؛

توانستن كفتار

در پوزچرخانی در آخال

مرگت باد!

ای آن كه ننگ از تراكم خبث تو

در شرم پنهان می شود!


می توانی... آری

اما نمی توانی

طنین گل سرخ را

ـ در عروج تا اریكه ی آبی های بلند ـ

با هیچ خبث مسلح

مانع شوی.



می توانی... اما.... نمی توانی.


























دنیایی كه برای آن می جنگم





من برای دنیایی می جنگم كه در آن،

زیبایی كوچك گنجشك،

فرصتی است،

برای درنگ سرود لطافت در قلب.


...

نگاه بستن بر خلاصه ی پر حیرت یك شبنم،

در قصیده ی دانایی برگ،

برای انسان بودن،

از هوای تنفس مبرم‌ تر.


من برای دنیایی می جنگم

که در آن،

قیمت گرمای صمیمی دستی بر شانه ی یك همراه،

بالاتر از وسوسه ی تمام چاه های نفت جهان؛

دنیایی كه در آن نامهها [به هر زبان كه بخوانی] یك معنا دارد:

«دوستت دارم».


شعر شاعران، تكه هایی از قلب،

واژهها، از خون گل سرخ،

و سیاست، نطفه ی عصیان،

در برابر تاریكی.



یاخته هایم خواهد پوسید،

و چشمانم در قاب حباب،

به ویرانی دریایی در منظومه ی شمسی خواهد پیوست

اما كلماتم

بیدار خواهند ماند،

تا بجنگند و بسازند،

دنیایی را كه شایسته ی شعری باشد،

كه من از محرمانه ترین نقطه ی قلب،

به چشمان خیس تو بخشیدم.
















فریسیان





ریشتر سنج زمین ‌لرزه ی‌ محشر در قیامت‌ اند.

پرسش‌نامه ی «نکیر و منکر» را از حفظ‌ اند؛

سناریوی «عذاب شب اول قبر».

تصویر هولناک دنده های خمیر

زیرمگاتن فشار آرواره های گرسنه ی‌ قبر.

ساندویج انسان به جرم انسان بودن را

نگاره گرانی زبردست‌ اند.


خدا در منظرشان

خلیفه یی ست گاوسر به مشت و طیلسان بر دوش،

با فرشتگان موکل عذاب

(بویندگان کینه مند تخیل انسان)

در جستجوی گناه

با ددکتور مرگ!


دراعه پوش و سبحه در انگشت،

شاه روهای آسمان،

و هر آن چه «آسمان»ی را خوب می ‌دانند؛

از شهوانی‌ ترین میوه های بهشت

تا نام بی‌ شناسنامه ترین فرشتگان تدارک‌چی

در جدول اکسل كروبیان سپیدبال


ولی راه های خاكی زمین را بیگانه اند؛

راههایی كه راه به نادیده های قلب آدمی می ‌برد با عشق؛

نیز، کاروان اشک‌های دلشکستگی

در کوچه های گونه ی‌ خیس.


گروه خون آنان

با راز شکفتن یک لبخند

در نسیم مهربانی

ناهمخوان است.


...

[آوخ! فریسیان را می گویم].


























«باش تا نفرین شب از تو چه سازد

كه مادران سیاهپوش

-داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-

هنوز از سجاده ها

سربرنگرفته اند

احمد شاملو


مرگی با نگاه تاریك





در این نگاه تاریك

این دو سرداب استخوانی سرد

مرگ با وقاحتی چركین

با آرواره های آوار

بر شریان جویده ی نور

زندگی را هنوز حلق‌آویز می ‌كند.


هرگز ندوانده انگشتان آفتاب

بر خزه های زنگ‌ خورده ی ذهنش

زرتار نرمینه ی نوازشی.


انزوای عنكبوتی چوبین را ماند

بر تنیده های كشنده ی انتظار

و دقیقه های خالی دق؛

خزشی زرد بر ساقه ی چندش

معنای رتیل در ذهن كودكانه ی شبنم.


در افعی كبود دستارش،

حلق‌های متشنج

در حلقه های دار

مرگ را فریاد می ‌كشند.


شقاوت با چكمه های خون‌آلود

از شقاوتش به شرم می ‌گریزد،

و طناب قاتل دار، از هم فرجامی با او بیزار.


گو آرواره مجنبان

كه دقادق داركوب تبر

بر كتف كلمات گوش ‌آزار است.


تو را نفرت كدام دوزخ نفرین ‌تبار

برای «كباب قناری

برآتش سوسن و یاس»

به كرانه های پرنده و انسان تبعید كرد؟


چگونه ‌توانی پلك به هم بربنهی

سكوت‌ها و ثانیه های مقتول به جستجوی تواند

كهكشانی از چشمان انتقام

با دنباله یی از داغ و نفرت

دقیقه ی پادافراه تو را سوسو می ‌زنند.

































از این تمنای گدازان،

مرا هرگز حاشایی نیست




چندان قناری ها را

از قناره آویخته یی؛

چندان گرمای اعتماد را خنجر بر حنجر؛

چندان پریزادگان قصه را

در خلوت چشمان كودكان میهن من

با تپش‌های تشنج

در الف قامت یك انسان

بارها به دارها كشیده یی؛

كه مرا جز فشردن دستان سربی خشم،

جز بوسیدن گداخته های بی ‌سازش انتقام

در قواره ی یكدنده ی كین

تمنایی نیست.



من پیگیر مرگ خشت خشت توام؛

حتی اگر كسری از میلیونیم ثانیه

در میلیون احتمال

از پایان عمر جهان باقی باشد.

مرا در مردن میلیون ‌باره ی تو،

از مرگ، پروایی نیست

از این تمنای گدازان

هرگز حاشایی نیست.


در سوگ «زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد»

من داغ سیاه پوش «مادران هنوز سر از سجاده برنگرفته ام»


من مرگ توام

آه! مرا جز این تمنای گدازان

تمنایی نیست.





















از خون منجمد ماموت





از سلسله ی یخچال‌ های فراموش آمده بود؛

از خون منجمد ماموت؛

از یاخته های حافظه ی آلزایمر برده ی پیشا تاریخ.

چشمانش،

تكرار مغاره ی خفاش‌ناك،

تا بی ‌نهایت خالی مرگ؛

خلاصه ی خبیث‌ ترین شرارت شیطان

در قواره ی ممكن.

با گندابی عتیق در تنبوشه ی فكر

لبریز قورباغه ی گوشتخوار

نیز،

جمجمهیی،

كتیبه ی كلمات خون آشام


آن كه آمده بود، زمین را كند سراسر تابوت

اینك ‌اش ببین

در شمدی از تبار تار عنكبوت

هم قمار «الف تا یا»ی مرگ،

بی تابوت.







































برای كودكان قصابی شده ی سوری كه صدایشان در عصر شیوع اینترنت برای تكاندن وجدان‌ها هنوز كوتاه است.

آسمان از سپید كبوترها خالی ست




بروید! بروید! بروید!

آسوده بخوابید!

پوپكان پرنیان پلك!

لطیف بكر نگاهتان

برای جهان عفریت آغشت ما نامأنوس است


بروید بروید بروید!

آسوده بخوابید!

زمین جای آینه های بی ‌لك نیست

تولدتان

در دهكده ی جهانی اینترنت

قرن دیجیتال ربات و تلفن هوشمند

قرن صدور ویروس آخوند به قاره های كفر!

اشتباهی هماغوش تصادف است.


هفت خواهر رنگین‌كمان را

در نی نی هایتان،

كدام حادثه ی قاتل كارد بر گلو نهاد؟


آسمان از سپید كبوترها خالی ست

جای سكه های شادی باران

مرگ می ‌بارد از خیمه ی آشفته ی ابر


كاردهای نقابدار منقش به اسم خدا

گرسنه ی شاهرگهای لطیف‌ اند.


بروید بروید بروید!

آسوده بخوابید!

زمین در تیول قلب‌های چوبی و وجدانهای منجمد است

قتل فرشتگان قصه ی مادر بزرگ،

حكایتی نگفتنی ست؛ [بمب‌ها می ‌دانند]


بروید بروید!

دایناسورهای هزاره ی یخبندان

هنوز در كاخ‌ ها و كراوات ‌ها،

نشان‌ها و شنل‌ها

عمامه ها و نعلین‌ ها می ‌لولند.

از جای تیرخلاص بر شقیقه ی اسباب ‌بازی ها خون می ‌جوشد.


زمین جای شمایان نیست

بروید! بروید! بروید!

فرشته های ساده ی شبنم!

خفته های ناز در دامن خاله ی مرگ!

...

بروید!‌





































«معلوم است كه انتخابات باید آزاد باشد، مگر بیش از ۳۰ انتخابات سه دهه اخیر آزاد نبوده است؟ در كدام كشور انتخابات از ایران آزاد تر است؟»

علی خامنه ای

انتخابات در ایران آزاد است!



انتخابات در ایران آزاد است!

انتخاب بین كینه ی كژدم جرار یا رتیل آجری رنگ درشت؛

...

بین برقابرق سیاه شرنگ یا به هل آغشته زهرهلاهل.

انتخاب میان عمامه ی سیاه یا عمامه ی سفید.


انتخابات در ایران آزاد است!

انتخاب میان خراب كردن دیوار بر فرق؛

یا پرتاب از بلندی با دست و پای بریده به صورت معكوس.


انتخابات در ایران آزاد است!

انتخاب بین درآوردن چشم،

ـ به اتهام آبی دیدن آسمان ـ

یا قطع سرانگشت به جرم لغزیدن بر كیبورد.


انتخاب بین سنگسار یا زنده بگور.

مرگ با طناب دار

یا سر بریده شدن با پنبه ی خون‌آلود.

...


انتخابات در ایران آزاد است!

انتخاب بین آسم داشتن در اتمسفر خاكی اهواز

یا دریاچه ی ارومیه بودن و جان دادن در خشكی


انتخابات در ایران آزاد است!

انتخاب ثواب اعزام به سوریه برای سلاخی آزادی

یا رفتن افتخاری به یمن برای ادامه ی كشتار آزادیخواهان


به جای مانكن كه غربی است

استفاده ی ابزاری از زنان

در امپراطوری ایران آزاد است

[تارموی بیرون البته حرام

حكم شرعی زن بودن البته البته با برادران گمنام اسید]

...


انتخابات در ایران آزاد است!

انتخاب میان وسوسه های یك لبخند موذی چركین

ـ پیچیده در لفافه های شیادانه ی یك هرزه سبیل ـ

یا یك جفت نگاه وقیح از گرگی دستاربند؛

یك زمستان مرگ مجسم در زیر قبا،

كلان زالوی مكنده ی پول،

چسبیده بر گنبد زرین آستان قدس رضوی،

با 30000 آه داغناك مادران مویه در پس پشت


انتخابات در ایران آزاد است!


حلق‌آویز در جنگل دارهای 67

یا رقصیدن بر دارهای «تدبیر و امید»


...

میزان رأی ملت است

اما ملت چیست؟

رضایت محض مقام معظم!... دامت بركاته

برگه های مهندسی شده ی تعرفه

به اندازه ی 80 میلیون نفوس در اتاق مخفی تجیمع




انتخابات در ایران آزاد است!

انتخاب میان شناسنامه ی مهردار

یا شناسنامه ی بی ‌مهر، بر دار






چه كسی می ‌گوید در جمهوری اسلامی آزادی نیست؟!!

كدام انتخابات آزاد نبوده است؟!!







































«...آنها که با قتل یک دختر جوان در یک خیابان تهران توانستند یک توفان رسانه یی را در سطح جهان علیه جمهوری اسلامی پدید آورند و احساسات جهانی را علیه نظام تحریک کنند و زمینه ساز تحریم‌ها شوند، در کمین انتخابات‌ اند، و نقشه ها دارند، باید مراقب باشیم».

روزنامه ی رسالت ـ اردیبهشت1396

كم ترسیده یی از من





...

كم‌ ترسیده یی از من، ترسانك لرزان!



با تمام ترس ‌هایت، پنهان‌

ـ در ناشناخته های مخفی ترس ـ

از من بترس!

ایلخان طیلسان تقدس بر دوش!

خلیفه ی دجال‌فعل آیه های خدایی فروش!

من با تمام یاخته های برهنه ی خشم

در عصب‌های برانگیخته ی شمشیر

در كمین توام.


من تمام قامت

تمامِ قامتٍ خشم را

از تمام زاغه های باروت جهان

برای لحظه ی موعود

گردآورده ام.

كم‌ ترسیده یی از من، ترسانك لرزان!


پشت ارتعاش سرخ معدنچیان زنده بگور

پشت خشم توفان نباریده ی اشك

در كوچه ی گونه های دختران خیابان

پشت چهارراه هشدار چراغ قرمز

در رگهای عاصی تهران

در بوق كلافه ی هر ماشین

پشت سانسور‌گریزی سطرهای زخمی هر وب‌لاگ

در انفجار مهیب آگاهی

پشت هر پشته و پشت

پشت هر مشت درشت

من كابوس پلنگ مرگ توام؛

فشار فشرده ی هوشمند

برای لحظه ی خیز.


رأی من، نبودن تست


خون «دختر ایران» را

با آبپاش و دروغ و كاسكت و باتوم

ناجا و لجام و لجن

از خیابان برانگیخته ی وجدان

نمی ‌توانی شست.


جغرافیای میهن من

با شیپور دمادم بیداری بیدار است

از قاتل 67 بیزار است

در گریوه تا گریوه ی آن،

پرهیب گرسنه ی پولادخوار شیری‌

در پنجه پنجه ی آخته ‌اش، سرخ شمشیری




از من بترس!

من انتخاب مرگ توام

رأی من، نبودن توست

بد چرندیده یی، دستار سیاه!

كم پرشیده یی، لرزانك زرد!





























با دیدن فیلم زیرگرفته شدن یك دختر جوان توسط نیروی سركوبگر انتظامی در اردكان یزد

خواهرم در زیر سم ستوران مغول




بارها با عطشی سوزان

در ابر دیجیتال

تصویر لگدمال خواهرم را

در زیر سم ستوران مغول

بر مدار عقربه ی خشمی سرخ

نگریستم؛


اما هر بار خون به جوش‌آمده ام را

درآستانه ی تحمل بغضی توفانی گریستم.


... اما هر بار، تنوره ی آ‌ذرخشی عصیانی را

در رگان مذاب احساسم

تا قله ی انفجار برتابیدم.


... اما هربار آرزو كردم

كاش آنجا بودم، تا غرور غیرت گر گرفته ی من

تعرض رتیل‌های ایلخان ضد ایرانی

به حریم یك دختر ایران را

در مشت درشت صلابت مچاله كند.


...

ایران‌نگهدارا!

چه سرزمین كودكانه ی من را برسر برفته است؟

كه خواهرانم را

از ایلغار ایلچیان مغول

در كوچه های شب ‌گرفته ی خوارزم فریاد رس نیست.



ای دریغ!

از فرید‌الدین عطاری در گریبان زخمی شهر

ای دریغ!

از نجم‌الدین كبری‌» یی در خوارزم (۲)

در مشتش پرچم موی تجاوزكار مغول.


و من هنوز در این عطش عطشان

با بغضی در نای قلم

می ‌سوزم.


(۲) ـ نجم‌الدين كبري، عارف بزرگ ايراني در قرن ششم و هفتم هجري.

تاريخ سطور با تأملي در مورد او نوشته است:

آن زمان كه سپاه مغول به جانب خوارزم توجه نمودند چنگيزخان و اولادش كه بر علو مرتبه شيخ نجم الدين وقوف يافته بودند چند نوبت كس نزد آن جانب فرستاده، التماس كردند كه از «جرجانيه» بيرون رود تا آسيبي به ذات با بركاتش نرسد، اما شيخ جواب داد: «ما در وقت آسايش و فراغت با اين مردم به سر برده ايم. چگونه جايز باشد كه در زمان نزول رنج و عنا و حلول محنت و بلا از ايشان مفارقت كنيم؟ و چون آن لشكر قيامت اثر، نزديك خوارزم رسيدند و شيخ نجم الدين و شيخ سعدالدين حموي و شيخ رضي الدين علي لالا و شيخ سيف الدين با خزري و بعضي ديگر از اعاظم اصحاب را كه زياده بر شصت نفر بودند اجازه داد كه از آن ولايت خارج شوند.

آنان گفتند چه خوب است كه شيخ با ما در اين سفر همراه باشند. شيخ نجم الدين كبري جواب داد: «مرا اذن خروج نيست و هم اينجا شهيد خواهم شد»، و اصحاب و يارانش با او وداع نمودند و به هر طرف رفتند. روزي كه لشكريان مغول وارد شهر شدند. شيخ جمعي را كه در خدمتش باقي مانده بودند. طلبيد و گفت: «قوموا علي اسم اللّه فقاتلوا في سبيل اللّه» آنگاه برخاسته، خرقة خود را برافكند. ميان محكم ببست و بغل پر سنگ ساخته نيزهاي به دست گرفت و روي به جنگ مغولان آورد و بر ايشان سنگ ميزد تا سنگهايي كه در بغل داشت تمام شد و لشكر چنگيزخان، آن جناب را تيرباران كرد، يك تير بر سينه مباركش آمد و چون آن تير بيرون كشيدند مرغ روح مطهرش به رياض بهشت ماوي گزيد. بدين ترتيب در كنار هزاران شهيد شهر اورگنج به مقام والاي شهادت رسيد.
گويند كه شيخ نجم الدين در وقت شهادت، پرچم كافري را گرفته بود و پس از آن از پاي افتاد ده كس نتوانستند كه آن كافر را از دستش خلاص سازند و عاقبت كاكل كافر را بريدند...»

قسمتي از تاريخ حبيب السير












































آینه ها






آینهها،

اگر چه خاموشان اند،

آینهها اگر چه خاموشان اند،

عبورِ ابریشمی دست را

در تاریكی زیبای گیسوان یك عشق می فهمند؛

و زبان شانه را با وسواس


آینه ها اگر چه خاموشان اند،

در برابر خیرگیهای ممتد دو چشم ،

پر از واژه های تحسین آمیزند.



آینه ها اگر چه از «خود» عریان اند؛

واگویه ی آنچه «بیرونی»،

اما سرشار نگاههای شرم‌ آلود احساس اند.



با آینه ها به قهر سخن مگو!

آینهها اگر چه خاموشانند ،

تو را برای تو عریان می كنند.








آه!

وقتی كه آینهها رخ به رخ به پچپچه بنشینند،

تكرار زلال تا بیگرانگی چه تماشایی دارد!



چه كسی می گوید:

«آینهها خاموشان اند»؟

















































شعر، بهانهییست تا…





شعر بهانهییست؛

تا من بگویم:

«چشمان خدا، چه شاعرانه است!».


تا نیاز تماشا بگوید:

«زیبایی می تواند زنبوری باشد،

بر اشتیاق گل سرخ».

...تا من بگویم:

«قلم می تواند نزدیك تر از خون به قلب باشد»


تا تو بگویی:

«آفتاب نمی تابید،

اگر انسان

با دیدن عشق در قلب خود

نمی تپید؛

و رخساره به زعفران نمی آراست».



... تا من بگویم:

«شاعر نیست

آن که با تكههای قلب خود نمی ‌سراید».


تا بگویی:

«هر شعر عطر محبوب مرا دارد».


آه!

شعر،

ناب ترین اتفاق آبی

در قلب انسان است.


آرزویی ست سبز،

در جوانه ی هر شعر.



هر شعر،

آجری، از سرزمین آبی رؤیاست؛

كه انسان،

بنا خواهد كرد

در زهدان بارانی ابر.



هر شعر،

پرواز انسان است،

در دنیایی كه نیست؛ و باید باشد.



دنیای انسان،

پیرسال ترین خوشه ی رؤیاهای كودكانه ی اوست؛

زبان این رؤیاها، شعر .




شعر را آسان مپندارید!

شعر، از جنس قلب انسان است .

شعر، انسان است؛ انسانی ترین.


گرمای انسان،

در شعر جاریست.
























هزاره ی غرور سرزمین مرا

به دوش می ‌كشی






باران

مگر از آبگینه های ناسروده ی خود

شعری به من دهد،

شمشیر مگر از غیرت خشم‌تاب خود،

ـ در خط تیز عبور ـ

سرخ الماس پاره یی به من،

تندر كوهه های عاصی دریا را می ‌خواهم،

در چكیده ی تازه ی یك شبنم؛

تا نامت

شریف‌ ترین

سرود عاشقانه ی من باشد.



دستان بارانی ات هنوز طعم آبی باروت می ‌دهد.

برغم موریانه ها كه حرمت كلمات را جویده اند،

هزاره ی غرور سرزمین مرا به دوش می ‌كشی.


كندویی از عصاره ی خورشید،

در غزل‌های سبز نگاهت.


پرندگان حقیقت

بر شانه ‌های شكوهت،

آیه های نور می ‌نوشند.

تو را بال‌هایی است،

همگستر با قاره های نامكشوف زیبایی

در ترانه ی انسان.


رودهای جاری تا سپیده ی تاریخ،

زمزمه های آبی رفتن را

از سرود تو می ‌آموزند.


كرانه ها،

از تو آموخته اند كه در بازترین تبسم خود

آغوشگاه بیكرانگی آرزوها باشند.


نجیب نگاهت،

از پاكی وصیت نامه های شهیدان است.

مرگ‌ها

در غرور تو

كارگر نیست.

زخم‌ها

تو را نمی ‌تكانند؛ رویین می ‌كنند.


چكادهای نشسته در اراده ی انسان را

چه سروده یی در گوش؟

كه الفبای قامت شان،

تداوم ایستادن است.


وقتی می ‌بینمت،

شعر من از رجزنامه ی افتخار

قوام می ‌یابد.


می ‌خواهم از غرور،

شانه هایم را

تا اریكه ی خورشید

اعتبار دهم.


پا سفت كرده یی ستبر،

بر عضلات عزم این فلات بی‌ غروب؛

تا جوانه ی دستانت،

آشیان ستارگان جوان باشد.


اجازه ی آفتاب،

در پیراهن تست.


سازمان نظم جوان!

سازمان سبزترین درخت مایگی،

در دهانه ی پرزوال‌ ترین پاییز!

سازمان تفنگ و پرنده و زیتون!


می ‌خواهم نامت تا همیشه تاریخ،

بر یالهای جاودانگی

نقر شود.

































من به تو می پیوندم






دریا

ـ با انگشتان تازه ی خورشید ـ

به نیلیهای دور می پیوندد؛

به گازران ساكت ابر

(كولیان ترشولای خانه به دوش)

با خیمههای خیس پنبه شان بر پشت.


دریا به نیلیهای دور،

شبنم،

به سكوتی در پیشانی ماهوتی ماه.

باران،

به سرودی رنگین در بن مایه ی برگ؛

به آینه ی نگاهی تحسین آمیز

بر شعله ی گوگردی گل.


...

من اما به تو می پیوندم،

هنگام كه موریانه های مخافت

آخرین خاطرات حماسه را

از تیغه ی خونی شمشیرها قط زده اند؛

و درخت از هراس دار شدن

به دار تمکین می ‌کند.



در كرنش ـ بازار حراج شرافت

من به تو می پیوندم

ای جرأت ارتفاع دادن خود،

تا غرور اورست!


من به تو می پیوندم

ای حس شریف عریان كردن خون،

در ملتقای گلوله و قلب!




گازران ساكت ابر،

انبارگان فشرده ی بغض

می دانند خواب دریا تعبیر بزرگ آشفتگی است.

[همه این را می دانند].



...

اما

آنچنان كه دریا به ابر،

ابر به باران

و شبنم به عروج گل سرخ،

من

به تو

می پیوندم.

از گهواره تا گور

آی

آ

زا

دی!




























غزل‌ تر از این نمی ‌شد شعری داشت






در پساپشت پچ پچ شبرنگ سكوت

كسی هست؛ [و تو می ‌دانی كیست]

با نگاهی یله در تراوش برفی ماه

به جستجوی تو باد را می ‌كاود

به طواف قلب تو ابر را می ‌بارد


و تو می ‌دانی، چه زیباست! عبور آهسته ی اشك

از كوچه های یك گونه ی خیس؛

آنگاه كه عشق تنها دلیل بارانی بودن انسان است.


...

نام تو بهانه یی ست تا عشق بگوید:

« نگاه خدا چقدر شاعرانه است؛


تا فرشتگان صفاصف در سجده بگویند:

«زیبا تر از این نمی ‌شد

شبنمی هجی كرد

بر اشتیاق گل سرخ؛

غزل‌تر از این نمی ‌شد شعری داشت

از نجابت باران،

در خلوت یاس».



آفتاب و پرنده وباد،

سكوت و نگاه و بغض،

بهانه یی بودند؛

نیز، كائنات آن سوی خواب‌های كهكشان

تا در آینه ی تو، خدا به تماشا بنشیند،

شكوه آفرینگی را

در آفریدگان زمین.



به هیچش نمی ‌خرد عشق

حاشا! اگر آفتاب درین گریوه ی تبعید،

جز آینه گردانی روی سحرفام تواش كاری باشد.



آی! سپیده های نانگاریده ی فردا!

بنویسید!

عشق،

هنوز آغشته ی عطری ست

كه از عبور بلند او،

در تلاوت تاریخ باقی است.


دین تاجران طناب و دشنه به دست!

فشارندگان گلوی دختركان بغض،

در تب تند زنده به گور!

نام او زلال‌ تر از آن است كه همتبار خون و خشونت باشد.


زود است تا سپیده ی تاریخ بگوید با خود:

«فصل‌های سرخ من از نجوای عاشقانه ی نامش

هرگز پشیمان نیست».


زود است بپرسد فكر:

«آیا آمنه می دانست این طفل یتیم

با شولای آبی نور،

پوزار بر كاكل كهكشان ها خواهد سایید؟


آیا می ‌دانست هجی نامش،

ورد فرشتگان رحمت باران خواهد بود؟


آیا می ‌دانست

عشق خدا بودن

شاهینی است

كه تنها بر شانه ی كودك او نشسته است؟».



...

شاید،

...

آری.




































او هست، آری، هست







ژرفنای فراگیر سكوت

-كه قبیله ی رازها و سخنهاست-

گفت به من:

«او، هست»


غربالِ ساكت مهتاب،

در پچ پچ گنگ درختان نیم‌شب،

و باد آوارهگرد

-كه سبوی آوازهای شهیدان را به دوش می برد-

گفتند به من:

«او، هست»


تبسم آبی مكررِ آب،

و آینه‌ها ـ كه اسرار خلوت هزاران چهره ی تنها را،

در خاموشی خود دارند ـ

گویی می گویند به من:

«او بوده است، هست و خواهد بود؛

ما نبودهایم».

***



دیری ست در درنگ دوست داشتنی شكوفه ی بغض

بر درخت حنجره،

طلوع آهسته كودك اشك

بر دست‌های مادر چشم،

در ابری شدن دل

و جادو شدن خونگریههای قلم

«او» را می بینم.


...

آری، در این شعر؛ [كه میوه ی تنهایی قرنهای قلب من

در كجاوه ی اشك است]،

در چشمان تازه ی تو

ـ كه آخرین واژگان مرا

گشاده پلك می نوشند ـ

او هست.



آری، هست؛
















لحظه، لحظه ی شعر است






حتی پلك نمی یارم بر هم سود

پای ورچین،

بایدم وامی خواست

از سكوت گنگ مخمل

در پر شاپركان؛

واژه چینی از شبنم

لحظه، لحظه ی شعر است.


تا نگاه از حادثه ی آبی دیدن لبریز است

تا رگهای هوا از جان طراوت، بارانخیز،

تا نسیم با پر پیغامی ناپیدا،

و سبویی عطر،

مرا می جوید،

باید واژه ها را

ـ در مكثی ژرفا یاب ـ

با انگشتان تماشا كاوید.



من نمی دانم از كجا می آموزد

تازگی را در وزشی آبی وار،

ابریشم جاندار نسیم؟

من نمی دانم چه كسی نت دان ظریف سینه ی گنجشكان را،

می آكند از نت های بلور؟


چه كسی با آخرین راز ظرافت،

رنگ می پاشد از داغ،

بر ته كاسه ی غمگین شقایق در فروردین؟


من نمی دانم،

چه كسی تا قطره ی آخر خالی می سازد،

شیشه یی عطر به آویخته گیسوی پر از پچ پچ یاس؟


من نمی دانم چه كسی با كلماتی از باران،

در گوش چكاوك پیغامی می پاشد هم نبض طلوع؟

چه كسی رودها را از رفتن،

پرمی سازد؛

و درخت را از غرور ایستادن در توفان؟


...

اما می دانم كه نمی دانم بسیاری دانستنها را.


در حباب تنهایی من،

سكوت با دستی در زیر چانه ی بغض

به قلم می نگرد؛

و قلم گوش به فرمان قلب است.




حتی با گامهای خفیف پچ پچ،

تنهایی من را مخراش!

ای صدایی كه مرا می خوانی!


لحظه، لحظه ی شعر است.





























دستانم شعر می شد اگر...






دستانم شعر می شد اگر،

باران رخصت می ‌داد،

یك شقایق سپیده بنوشم،

از قصیده ی خیساش،

در تکرار.

دستانم شعر می شد اگر،

غرق می شد كودك تنهایی من،

در نجیبانه ترین لهجه ی آب.

...

ابر اگر

اندوه خاكستری رؤیاهای نباریده ی من بود،

با غزلهای نگاهش،

در قابی از اشك.



دستانم شعر می شد اگر...

رودها مرا هجی می كردند،

برگ اگر در بیتوته ی یك فرصت سبز،

قلب مرا نقاشی می كرد،

بر سفرنامه ی بیرنگ نسیم،

و گل از سرخی شرم،

در گونه ی سیب،

قافیه هایش را برمی چید.



دستانم شعر می شد اگر...

آهوان نا دویده ی خونم،

ـ با طبقی شبنم ـ

به نماز گل سرخ می رفتند.


دستانم شعر می شد اگر...

دستان تمنای تو از باران آبی تر بود.







دستان شاعر اما به چه كارم می آمد؛

اگر از عشق سرودی رنگین تر می خواست،

تنهایی انسان را،

در غربت بازار وجود.

اگر حاشا می كرد.

اگر از درد به آرامش نقبی می زد با ننگ.

اگر از واژه فروشان بود؛

(استخوان خوایانی خوكآمیز)

و جنایت را با شعر محشا می كرد.






آه!‌ دستانم شعر می شد اگر...





























سکوت در تعریف سکوت




دیرپا ترین حضور سكوت را

در ضیافت چشمانت بشنو!

ـ آواروار

ریزان ازچار ستون شکسته ی خاك ـ


صدای سكوت

گوشخراش‌ ترین صدای جهان است؛

سنگین‌ تر از مکث یکدنده ی سرب

در فرهنگ رسوب.


در بارش آهسته ی‌ ماه

اما سکوت را دلی ست

نازك‌ تر از بغض لرزان حباب.


كسی نگفت

قاتل سكوت

حتی می ‌تواند نازکانه ی‌ خسته ی‌ یک آه باشد؛

قاتل شب،

سرفه ی باریکه ی نور،

عطسه ی یك فندك

تولد مرگ یك سیگار

یا بی‌ خوابی قرمز یک چشم

در دستان کلافه ی‌ شب


سكوت فلسفی‌ تر از صداست؛

درنگی برای تعمق.

مجالی به بازیافت حقیقت گمگشته ی‌ خویش.

چرخاندن آینه ی چشم از تکراری‌های بیهوده ی بیرون

به تازه های نامکشوف زیبایی

در قلب.


...

چشمانت را فراموش کن!

و دوباره گوش کن!

سکوت

ـ در تعریف سکوت ـ

از سکوت سرشار است.























میان ارغوان و خاکستر





پشت خاکستری ها و خاکسترها

ـ نقره ی‌ سرد ستارگانم هنوز،

در گریبان کودکانه ی خاطرات ـ

اندیشیدم:

« از عمر سه ‌دانگی بیش گذشت

و آن نكردم كه بكار آید

در سراشیب نیم دگر چه توانم كرد؛

كه جبران اولی باشد».


... و سروش گفت:

«تو آن گفتی

كه پلک به خواب آغشته گان خاک گفتند،

و آیندگان

آن خواهند بگویند

كه تو حال می ‌گویی»؛

...

مگر این تکرار خاکستری را

به سرخای یکی «نه!»‌ی درشت بیاویزی؛

[یکی سماجت زورآوری،

با پنجه ی‌ ناخمیده ی مرگ]

و از کتیبه ی‌ خاک ارغوان برانگیزی.



... چون هشیوارانه نگریستم،

جز هوهوی باد

در پژواك نبود

...و سخت گریستم.































«من عاقل ترین مرد زنده هستم، چون یک چیز را می ‌دانم، این که هیچ نمی ‌دانم»

افلاطون

و دستی که سنگ را...





من تصویری لرزنده ام،

بر سطحِ مرتعشِ آب


به من منگر!

به تبسم ـ واژگان آب تماشا كن!

به رود مسافر لبخند؛

و به سنگی كه آن را به تپش مهمان کرد؛

و دستی

كه

سنگ

را.












































به استغاثه های بی‌ جواب كارگران زنده به گور میهنمان، در عمق 1800 متری معدن زمستان یورت آزادشهر

مرگ، در ابر عبوس متان






اشكال از خوابیدن آنتن نیست

سیم‌كارت شارژ است

به دل‌لرزه های بارانی مادر این را برسان!

عمق هزاران متری را

گوشی خط نمی ‌دهد






در ابر عبوس متان

صفحه ی ال. سی. دی

تاریك‌ تر از بهمن سفاك زغال










روزن‌گاه تنفس

از اینجا تا حجم تصور، مسدود

تنها تونل باز،

عبوری افقی،

به دهان دره ی مرگ






... و كسی می ‌گرید در پنجه ی تنهایی

آه! اینجا، لانگ شات «زمستان یورت آزاد شهر» است

با خزانی مسموم‌ تر از تنفس مرگ

اینجا زندگی، زنده به گور







و نگو دولت «امید» هیچ «تدبیر» نكرد

«ناجا» با دستبند و باتوم و سپر

از لحظه ی اول، اینجا حاضر به یراق



سه روز اعلام عزای عمومی

و دو میلیون شغل

برای مشتاقان كار در غسالخانه ی و گورستان



ژاغر لاشخواران آبادان!

پاینده باد! حكومت حلقه ی دار

با برادر تعزیز! و برادر دیوار!



دولت «كار و كرامت»

برای فرستادن بالایی ها به جحیم

طرح‌ها دارد




جای گرفتارآمدگان در بزروهای عمق زمین

همانجا ایمن‌ تر



...

آوخ! عمق هزاران متری را

گوشی خط نمی ‌دهد

اشكال از خوابیدن آنتن نیست

به لرزه های شانه ی مادر

این را برسان!






























در كدام كرانه ی فصل...؟!






گفتی در كدام كرانه ی فصل، بهار خواهد شد؟!

وقتی عقربه های قلب مشترك ما

روی عشق به تپش افتاد.

وقتی كه باد

شیشه ی عطری از عصاره ی ماه

به تازه های اشتیاق در گیسوان یاس بخشید.


وقتی شاخ گوزن

در عبور از قصیده ی آبی باد به شكوفه نشست.


آنگاه كه ساق اسب سپید

در دریای نسترن‌ها به گمشدگی سلام كرد؛

درست آنگاه كه دستی در پچ‌ پچ شب،

با منقاش ظریف

اشك‌های خدا را

بر گلبرگ های گل سرخ تعبیه كرد،

و بر طرح كال بالهای شب‌ پره گان

اكلیل پاشید.



وقتی آخرین شعر

در آتش خیس بنفشه ‌ها

دستش را گرم كرد،

و قلم در ترد ترین ثانیه ‌ها

از نجابت باران حرفی نو نوشید.


وقتی....





بیهوده مگرد!

بهار در پساپشت قلب تو

كوبه به دست

به انتظار ایستاده است

تنها در بگشا!












































«نو»روز ما





نوروز ما وقتی ست كه از دست‌ های سین هفتمِ هفت سین

(سین ممنوع)

دستبد ناباوری بگشاییم؛

سكوت كوچه های تنهایی زده را

با رنگین ‌كمانی از صدای خجسته ی شادی فتح كنیم



نوروز ما وقتی ست

كه پشت پلك هر پنجره بنویسیم:

«پنجره، تنها برای تمرین گشودن و پرواز است

درهای خانه ی قلب ما،

به روی هر آن کس كه بخواهد بازاست»


نوروز ما وقتی ست

كه در تنگ یكرنگ صداقت

ماهی سرخ دلمان پیدا باشد

آینه هایمان را برای تكثیر زیبایی لبخند

به رایگان در سفره ی هم بگذاریم.


نوروز ما وقتی ست كه مشام گرسنه ی شهرهای ایران را

همزمان در لحظه ی سال تحویل

بوی سبزی پلو ماهی عید بردارد؛

و شرم گونه ی سیب

در دست ها تكرار شود.


نوروز ما وقتی ست كه جای جنگل قاتل دار

در نقاشی ذهن علی، كودك هفت ساله ی همسایه

آب بنوشد كبوتر صلح،

از كف دست.


...

آه!

نوروز ما وقتی ست

كه در جشن دفن فرهنگ قفس

با اشك‌های لحظه ی شادی

بنویسیم روی گونه ی هم:

«آی آزادی!».




















Download this book for your ebook reader.
(Pages 1-150 show above.)